تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨١ - ديباچهء دفتر دوم مثنوى
((٧٢)) آينهء دل چون شود صافى و پاك نقشها بينى برون از آب و خاك
((٧٣)) هم ببينى نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فرّاش را
((٧٤)) چون خليل آمد خيال يار من صورتش بت معنى او بت شكن
((٧٥)) شكر يزدان را كه چون او شد پديد در خيالش جان خيال خود بديد
((٧٦)) خاك درگاهت دلم را مى فريفت خاك بر وى كاو ز خاكت مى شكيفت
((٧٧)) گفتم ار خوبم پذيرم اين ازو ور نه خود خنديد بر من زشت رو
((٧٨)) چاره آن باشد كه خود را بنگرم ور نه او خندد مرا ، من كى خرم
((٧٩)) او جميل است و يحبّ للجمال كى جوان نو گزيند پير زال
((٨٠)) طيبات از بهر كه للطيبين خوب خوبى را كند جذب از يقين در هر آن چيزى كه تو ناظر شوى مى كند با جنس سير اى معنوى
((٨١)) در جهان هر چيز چيزى جذب كرد گرم گرمى را كشيد و سرد سرد
((٨٢)) قسم باطل باطلان را مى كشد باقيان را مى كشد اهل رشد
((٨٣)) ناريان مر ناريان را جاذبند نوريان مر نوريان را طالبند صاف را هم صافيان طالب شوند دُرد را هم تيرگان جاذب بوند زنگ را هم زنگيان باشند يار روم را با روميان افتاد كار
((٨٤)) چشم چون بستى تو را تا سه گرفت نور چشم از نور روزن كى شگفت چشم چون بستى تو را جان كندنيست چشم را از نور روزن صبر نيست
((٨٥)) تاسهء تو جذب نور چشم بود تا بپيوندد به نور روز زود
((٨٦)) چشم باز ار تا سه گيرد مر تو را دان كه چشم دل ببستى بر گشا
((٨٧)) آن تقاضاى دو چشم دل شناس كاو همى جويد ضياء بىقياس
((٨٨)) چون فراق آن دو نور بىثبات تا سه آوردت گشادى چشمهات
((٨٩)) پس فراق آن دو نور پايدار تا سه مى آرد مر آن را پاس دار
((٩٠)) او چو مى خواند مرا من بنگرم لايق جذبم و يا بد پيكرم
((٩١)) گر لطيفى زشت را در پى كند تسخرى باشد كه او بر وى كند
((٩٢)) كى ببينم روى خود را اى عجب تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب