شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٧٧ - تبيين مطلب با مثالى ديگر
اينرو، مصنّف در صدد تبيين مطلب در اين مثال است تا ابهام آن زدوده شود. مىگويد: ما مىتوانيم حيوانيّت را دو گونه لحاظ كنيم:
الفـ حيوان يعنى: جسمٌ ذو اقطار ثلاثة نام حساسٌ متحركٌ بالارادة؛ تمام! اگر چيز ديگرى به اين مفهوم افزوده شود، ديگر جزء حيوانيّت نخواهد بود بلكه امرى خارج از آن بوده كه بر آن افزوده و عارض مىگردد. بنابراين، بدين لحاظ حيوان، خود، نوع تامّى خواهد بود كه مىتواند جزئى از يك ماهيّت ديگر نيز قرار گيرد؛ و براى آن به منزله مادّه واقع شود. يعنى اگر بر آنچه گفته شد «نفس ناطقه» افزوده شود مادّه يا موضوع براى نفس قرار گيرد و جزئى از كلّ گردد، در اين صورت، حيوانيّت مادّه و نفس هم صورت آن و مجموع آندو، نوع ديگرى (انسان) خواهدبود. و اينچنين است كه اطلاق حيوان بر كلّ و بر جزء ديگر (نفس) جايز نيست.
پس، وقتى مىگوئيم: انسان، حيوان نيست. اين همان حيوان «بشرط لا» است. و معناى آن حيوانيّتى است كه در آن «نفس ناطقه» نباشد. با چنين معنايى است كه در استعمالات عرفى، گفتن حيوان ناسزا تلقّى مىشود. وگرنه، اگر حيوان را به معناى جنس اخذ كنيم نه تنها ناسزا نيست بلكه يك حقيقت است. يعنى موجودى كه داراى حيات است.
حاصل آنكه: اگر حيوانيّت را همراه مقوّماتِ آن يعنى: جسميّت و نموّ و حسّ با اين شرط عدمى (بشرط ان لا يكون معه شىء آخر) لحاظ كنيم؛ آنگاه آن را با نفس انسانى بسنجيم، حكمِ مادّه را نسبت به صورت خواهد داشت. و اگر چيز ديگرى بخواهد به آن معانى (مقوّمات حيوانيت) افزوده شود. خارج از آنها بوده و عارض آنها خواهد بود.
حاصل آنكه: اگر حيوانيّت را به صورت «بشرط لا» اخذ كنيم، اعتبارش اعتبار «مادّه» است.