شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٧ - جايگاه وجود حقيقى اضافه
انسان نسبت داده مىشود. اين، از آن رو است كه كليّت در ذهن، عارضِ ماهيّت انسان مىشود. ماهيت خارجى انسان كه در زيد و عمرو موجود است، كلّى نيست. و اساساً كلّى در خارج وجود ندارد.
همچنين وقتى از جنس، فصل، موضوع و محمول، نام مىبريم همه اين امور، مربوط به ذهن است. زيرا، جنس و فصل، اجزاى ذهنىِ ماهيّت هستند. و اجزاى خارجى آنها ماده و صورت است. و موضوع و محمول نيز از اركان قضيه مىباشند و قضيه، جز در ذهن، جايگاهى ندارد.
در فرايند شكلگيرى جنس و فصل، ذهن ماهيّت را به يك «مابهالاشتراك» و يك «مابهالامتياز» به صورت «لا بشرطى» تحليل مىكند. اين در حالى است كه در خارج از ذهن، چيزى «لابشرطى» وجود ندارد. از اين رو، اينگونه مفاهيم را «معقولات ثانيه» مىنامند؛ كه جايگاه آنها تنها ذهن است. برخى، اضافه را همچنين چيزى دانستهاند؛ حال، بحث درباره اين است كه آيا اضافه از قبيل معقولات ثانيه است كه فقط در ذهن، وجود يابد، يا مانند امور عينى خارجى است؟ و واقعاً ماهيتى است كه در خارج با وجود عينى يافت مىشود؟
اگر وجودش فقط در عقل باشد نه در خارج، در اين صورت، مانند بسيارى از احوالى خواهد بود كهلازمه اشياء هستند. يعنى آنگاه كه ماهيّات اشياء را در ذهن تعقّل مىكنيم، لازمى به عنوان يك مفهوم عقلى براى آن موجود معقول، از آنها انتزاع مىشود؛ كه در خارج وجود ندارد. به طور مثال، ماهيّت انسان را كه تصوّر مىكنيم در ذهن متصف به كليّت مىشود. كليّتى كه در خارج وجود ندارد. همچنين متصف به جزئيّت مىشود. جزئيّت به معنايى كه در مقابل كلّى قرار مىگيرد. زيرا، يك معناى جزئى، معنايى است كه بيانگر شىء خاصّى باشد؛ [١] امّا جزئى عِدْل كلّى، صفتِ مفهومى است كه
[١] البته، گاهى جزئى به يك معناى وسيعترى بكار برده مىشود كه شامل اشخاص هم مىشود. يعنى در مورد شىء خارجى و وجود خارجى نيز اطلاق مىگردد. جزئى به اين معنا، نقيض كلى است كه شامل امور شخصى هم مىشود. از اين رو، تعبير «شخصى» در مورد آن، مناسبتر است.