شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٦ - انقلاب عين و واقع
ب ـ معناى صحيح انقلاب اين است كه موصوفى باشد كه داراى دو صفت است؛ يكى از آندو، را از دست بدهد و صفت دوّم را بدست آورد؛ امّا، در هر حال ذات موصوف باقى بماند. بقاء ذاتِ موصوف، مصحّح «اينهمانى» و «صيرورت» است.
بدينسان مىتوان گفت كه اين، همان است؛ و اين در صورتى است كه موصوفى ميانِ اين و آن باقى باشد؛ و چنين چيزى مركب از مادّهاى خواهد بود كه موصوف به دو صفت است: صفتى كه زايل مىشود و صفت ديگرى كه در اين مادّه بوجود مىآيد.
اگر در بحث ما كه سخن درباره كيفيات است چنين فرض كنيم كه رنگ سياهى مىرود و بجاى آن رنگ سفيدى مىآيد، و بدينسان انقلاب رخ مىدهد، بايد چنين كيفيتى، از دو چيز تركيب يافته باشد: يكى اصل رنگ كه مشترك بين ايندو است؛ و ديگر ويژگى سياه بودن و ويژگى سفيد بودن. هر گاه يكى از ايندو ويژگى از بين برود، ويژگى ديگر جايگزين شود.
حاصل آنكه، همان چيزى كه از بين مىرود همان است كه رنگ بودن رنگ به آن است. بلكه اصلِ «لونيّت» همان است. زيرا، شيئيّتِ شىء به صورت آن است. و صورت، همان صورت مادى يا عَرَض است. و سخن بر سر همان چيزى است كه از بين رفته است. پس، آن چيز منقلب نشده؛ بلكه از بين رفته است. انتقال در آن، بىمعنا خواهد بود. پس اگر مفهوم «انقلاب» را هم بر چنين فرضى صادق بدانيم مفهوم «انتقال» به هيچ روى بر آن صدق نمىكند.
وَنَرْجِعُ فَنَقُولُ: وَاَمّا اِنْ كانَ يَجُوزُ لَهُ اَنْ يُفارِقَ هذِهِ الْجَواهِرَ وَيَقُومُ مَثَلا بَياضاً اَوْ شَيْئاً آخَرَ بِذاتِهِ، فَلا يَخْلُوا اِمّا اَنْ يَكُونَ حينَئذ اِلَيْهِ اِشارَةٌ وَيَكُونَ الْبَياضُ الَّذي مِنْ شَأْنِهِ اَنْ يُدْرَكَ اِلاّ اَنْ يُعْجَزَ عَنْ اِدْراكِهِ لِلْقِلَّةِ الْفاحِشَةِ، وَيَكُونُ عَلَى الْجُمْلَةِ الَّتي يُعْرَفُ الْبَياضُ عَلَيْها. فَاِنْ كانَ كَذلِكَ فَيَلْزَمُ اَنْ يَكُونَ خَلأٌ مَوْجُوداً