شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٩٢ - همانندى عالَم عقل در تصور ماهيات با عالم عين
اطلاق مىكنيم. پس، بايد در جسميّتِ آن نيز ناطقيّت گنجانده شده باشد. امّا به صورت مبهم.
بنابراين، عقل هم نمىتواند جسميّتى را كه به معناى جنس است يك وجود متحصّل بينگارد؛ تا آنگاه وجود صورت بدان افزوده شود. زيرا، اگر اينچنين باشد ديگر جنس نيست؛ بلكه مادّه است. اگر هر يك از آندو، وجود خاصّى دارند كه با انضمام آندو به يكديگر انسان به وجود مىآيد؛ پس حيثيّتِ آن، حيثيّتِ جنسيّت نيست. زيرا، فرض كرديم كه يك جزء است و جزء ديگرى هم بدان ضميمه مىگردد و از تركيب آندو، انسان ساخته مىشود. بنابراين، يك جزء را نمىتوان «كلّ الانسان» دانست. در حالى كه ما مىخواهيم جنس را بر كلِّ انسان اطلاق كنيم. وقتى مىتوانيم اين مفهوم را بر كلّ انسان اطلاق كنيم كه در آن، معناى فصلى نيز «على نعت الابهام» گنجانده شده باشد.
بنابراين، اگر عقلْ طبيعت جنس را به طور متحصّل در نظر بگيرد، بىترديد آن معنايى كه براى جنس در عقل تحقق مىيابد قابل حمل بر طبيعت نوع نخواهد بود. بلكه تنها قابل حمل بر جزئى از نوع خواهد بود. پس، هنگامى معناى جنسى تحصّل مىيابد، چه در ذهن و چه در خارج، كه نوع به طور تمام تحقق پيدا كند. وگرنه، اينگونه نيست كه نخست وجود جنسى تحصّل يابد آنگاه يك صورت يا فصلى هم بدان ضميمه شود و از مجموع آندو، ماهيّتِ جديدى پديد آيد. اگر اينچنين شود، ديگر جنس نخواهد بود؛ بلكه، از قبيل مادّه و صورت است.
بنابراين، اگر معنا را به صورت جنس اخذ كرديم، فصل نمىتواند خارج از آن باشد و به صورت چيزى باشد كه بدان ضميمه مىشود. بلكه بايد فصل جزئى از جنس و متضمَّن در آن باشد. لكن، «على نعت الابهام»! اين از آن رو است كه گفتيم جنس، معناى متحصّلى نداشته و تقدّم بر نوع ندارد. و اين