شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٧ - فرض ها و معانى قلب و انقلاب
سياهى تبديل شود. بىشك چنين انقلابى محال خواهد بود و جاى بحث برايش وجود ندارد.
٢ ـ فرض ديگر براى انقلاب آن است كه بگوييم ماهيت موجود، معدوم شود و بجاىِ آنْ ماهيّت ديگرى بنشيند. گر چه ممكن است چنين امرى، انقلاب ناميده شود، ولى مفهوم و اصطلاحِ دقيق انقلاب، بر آن صادق نيست. امّا، به هر حال چنين فرضى ذاتاً فرض محالى نيست.
اين مطلب از آنرو آورده مىشود كه زيرا، ممكن است كسى بگويد هر گاه سفيدى در جسمى معدوم شود و بجاى آن رنگ ديگرى كه ضد آن است بنشيند، طبق ديدگاه من انقلاب تحقق يافته است؛ البته، چنين نظر و ديدگاهى همچون فرض پيشين، متناقض نيست. از اينرو، بر خلافِ انقلاب ماهيّت است كه اساساً فرضش، فرضِ محالى است. يعنى درون خودِ فرض، خلاف فرض نهفته است. شكلى در همان حال كه مربّع است، دايره باشد؛ چنين فرضى، تناقض آشكار است.
امّا، اين فرض كه دايره از اساس معدوم شود و به جاى آن مربّع بنشيند، فرض محالى نيست. ولى سخن در اين است كه آيا معناى انتقال همان است كه در اين فرض مطرح مىشود؟ يعنى آيا معدوم شدن ماهيت سفيدى، و پديد آمدن ماهيت سياهى بجاى آن، انقلاب مصطلح است؟! حقيقت اين است كه چنين موردى «انتقال» به معناى مصطلح ناميده نمىشود. گرچه فرضِ آنْ صحيح است و مىتوان آن را «انقلاب» ناميد. امّا، اين هيچ گونه ارتباطى به بحثِ انتقال عَرَض ندارد.
٣ ـ فرض ديگر اين است كه بگوييم در بحث انتقال عَرَض، «اين همانى» مطرح است. وقتى مىگوييم شىء سفيد، سياه شد. معنايش آن است كه سياه كنونى همان سفيد قبلى است. يعنى يك رابطه وجودى ميان آنها هست؛ يك امر مشتركى ميان آنها وجود دارد. بر خلاف فرض پيشين كه بر