شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٥٧ - امتناع اتّصاف شىء واحد به وحدت و كثرت
١ـ كلّ از آن جهت كه كلّ است در اشياء موجود است. امّا، كلّى از آن جهت كه كلّى است در اشياء موجود نيست بلكه تنها در تصوّر موجود است. در گذشته نيز گفته شد كه كلّى «بما انه كلّى» در خارج وجود ندارد؛ فقط در ذهن وجود دارد. آن هم نه به اين صورت كه هر گاه مفهوم عقلى در ذهن تحقق يافت، وجودش «كلّى» باشد. بلكه در قياس با مصاديقى كه قابل صدق بر آنها است، «كلّى» خواهد بود.
٢ـ اگر «كلّ» از ده (١٠) جزء تركيب شده باشد، مىتوان گفت يك دهم (١٠١)؛ دو دهم (١٠٢) و سه دهم (١٠٣)، و...! يعنى قابل «عد» است. و مىتوان هر جزئى را از آن كاست يا بر آن افزود. امّا، چنين رابطهاى ميان «كلّى» با جزئياتش وجود ندارد. به طور مثال وقتى گفته مىشود «زيد» يك فرد «انسان» است. يعنى خود زيد انسان است. فرد بودن آن، چيزى را از كلّى نمىكاهد.
بر خلاف يك توپ پارچه مثلاً كه وقتى آن را متر مىكنيد، و يك متر آن را كنار مىگذاريد؛ از كلّ آن، كاسته مىشود. از «كلى» اگر جزئى را ممتاز كنيم، هيچ تغييرى در آن حاصل نمىشود. پس، «كل» به وسيله اجزايش قابل «عد» است. امّا، «كلّى» به وسيله جزئياتش قابل «عد» نيست. و چون قابل عدّ نيست معلوم مىشود كه جزئيّات، دخالتى در كلّى ندارند. زيرا، اگر جزئيّات، مقوِّمِ كلّى بودند هر يك را كه كنار مىگذاشتيم، يكى از مقوّماتِ كلّى كم مىشد. بر خلافِ «كل» كه هرگاه جزئى از آن را كنار بنهيم، به همان مقدار از «كل» كاسته مىگردد. بنابر اين، واضح است كه اجزاء، مقوِّم كلّ هستند. ولى جزئيّات مقوّم كلّ نيستند.
٣ـ طبيعت «كل»، اجزاءِ درونى خودش را قوام نمىبخشد، بلكه به وسيله آنها قوام مىيابد. امّا، طبيعت «كلى» قوام بخش اجزائى است كه در درون خود دارد. به طور مثال: كلِّ انسان، نسبت به اعضاى بدن خود، مقوّم نيست. به ديگر سخن، انسان مقوّمِ دست و پا و چشم و گوش نيست. چه، ممكن