شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٤ - علم، مشتمل بر اضافه است ولى از مقوله اضافه نيست
به طور مثال اگر انسانيّتِ در زيد سفيد باشد بايد انسانيّت در عمرو نيز سفيد باشد، اگر اين وجود، عينِ آن وجود باشد، بايد اعراضى كه در اين وجود هست، عيناً در آن هم وجود داشته باشد. در نتيجه، هم بايد سياه باشد و هم سفيد، هم عالم باشد و هم جاهل؛ و لازمهاش جمع بين اضداد و متقابلات است.
علم، مشتمل بر اضافه است ولى از مقوله اضافه نيست
علم، از آن جهت كه علم است يك كيف نفسانى است، نه اضافه! البته، هرجا علمى باشد، نسبتى هم به يك معلوم خواهد داشت. و اين نسبت، در واقع اضافهاى است كه عارضِ آن مىشود و به ديگر سخن: علم كيفيّتى است ذات اضافه، ولى خودِ علم، چيزى نيست كه استقرارش در نفس بسان يك اضافه باشد.
بنابراين، وقتى كسى علم پيدا مىكند، معنايش آن نيست كه اضافه پيدا كرده است. بر خلاف نظر فخر رازى كه علم را اساساً از مقوله اضافه مىداند. مصنف، علم را از مقوله كيف نفسانى مىداند. وقتى براى نفس، كيف نفسانى حاصل مىشود، معنايش آن نيست كه اضافهاى به شىء ديگر دارد.
حال، اينگونه صفات كه نيازى به اشياء گوناگون خارج از ذات ندارند عارض طبيعتى شوند و فرضاً آن طبيعت بعينها در دو فرد موجود باشد لازمهاش جمع بين متضادات خواهد بود.
به ويژه آنكه اگر ما همان رابطهاى را كه بين نوع و شخص است بين جنس و نوع هم لحاظ كنيم و بگوييم همانگونه كه عارضى، عارضِ نوع مىشود فصل هم عارض جنس مىشود. چون فصل نسبت به جنس ذاتى نيست. (فصل از ذاتيات نوع است نه از ذاتيات جنس).
بلكه نسبت فصل با جنس، عَرَض خاصّ است. پس، همان رابطهاى كه