شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٢١ - تحرير محلّ نزاع
امّا اينكه در خارج چيزى به نام كلّى وجود داشته باشد كه كلّيتْ عين ماهيتش باشد؛ نه اينكه متصف به كلّيت باشد، هيچ قائلى ندارد.
بنابراين، آن شكّى كه درباره امر كلّى هست و بحث درباره وجود و عدمِ آن در خارج انجام مىگيرد، بر سرِ آن نيست كه آيا چيزى در خارج هست كه ماهيتش كلّيت باشد، اگر شكّى هست در اين است كه آيا چيزى در خارج وجود دارد كه داراى ماهيتى باشد كه كلّيتْ عارض آن گردد؟ به ديگر سخن: آيا كلّيت به گونهاى هست كه عارضِ شيئى از اشياء خارجى شود؟ تا به اين معنا وجود خارجى داشته باشد؟
اگر بگوييم چيزى در خارج هست كه «يعرض له الكلّية»، كلّيت به عنوان يك وصفِ عارضى، خارج از ماهيّت بر آن حمل مىشود، معنايش آن است كه چيزى در خارج باشد مثلا به نام انسان، كه هم در اين فرد (زيد) موجود است و هم عيناً در فرد ديگرى (عمرو) موجود است. در اين صورت است كه انسانيّت، يك امر كلّى خواهد بود. عليرغم اينكه ماهيتش همان انسانيّت است، نه كلّيت! ولى كلّيتْ عارضِ آن مىگردد.
به هر حال، محلّ بحث اين است كه ببينيم آيا يك ماهيّت با حدّ خاصّى كه دارد مانند: انسان، بَقَر و غنم؛ در خارج متصف به كلّيت مىشود يا نه؟ اگر متصف به كلّيت شود، معنايش آن است كه ماهيت انسان كه در زيد است عيناً در عمرو و بكر هم وجود دارد.
فَنَقُولُ: اَمّا طَبيعَةُ الاِْنْسانِ مِنْ حَيْثُ هُوَ اِنْسانٌ فَيَلْحَقُها اَنْ تَكُونَ مَوْجُودَةً وَاِنْ لَمْ يَكُنْ اَنَّها مَوْجُودَة[١] هُوَ اَنَّها اِنْسانٌ وَلا داخِلا فيهِ، وَقَدْ تَلْحَقُها مَعَ الْوُجُودِ هذِهِ الْكُلِّيَّةُ وَلا وُجُودَ لِهذِهِ الْكُلِّيَّةِ اِلاّ فِى النَّفْسِ. وَاَمَّا الْكُلِّيَّةُ مِنْ خارِج فَعَلىاِعْتِبار آخَرَ شَرَحْناهُ فِى الْفُنُونِ السّابِقَةِ. بَلْ هذِهِ الطَّبايِعُ ما كانَ مِنْها غَيْرَ
[١] جمله «انّها موجودة» تأويل به مصدر مىرود و اسم «لم يكن» مىشود. يعنى حيثيّت «موجوديت» عين حيثيّت «انسانيّت» نيست.