شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٢٠ - تحرير محلّ نزاع
اگر طبيعت يا ماهيّت «لا بشرط» را لحاظ كنيم اعمّ از اينكه در خارج باشد يا در ذهن (يعنى نه حيثيّت ذهنيّت در آن لحاظ شود و نه خارجيت) به يكى از معانى كلّى خواهد بود. و آن معانى، همان سه معنايى بود كه در گذشته (فصل پيشين) اشاره شد: يكى آنكه بالفعل داراى افراد كثير باشد، ديگر اينكه هرچند اصلا هيچ فردى نداشته باشد، امّا امكان اين را داشته باشد كه افراد متعدّد داشته باشد. و سوم آنكه تنها يك فرد داشته باشد ولى امكان ذاتى براى تعدّد داشته باشد؛ هرچند بخاطر اينكه علّتى مانع از تعدّد آن است امكان وقوعى نداشته باشد.
حال، اين معناى كلّيت (كه حاصل آن سه معنا بود و در يك جمله خلاصه شد: «ما لم يمتنع فرض تصوره ان يقال على كثيرين»)، خود، يك وجود منحازى ندارد. يعنى چيزى در خارج نيست كه بتوان آن را كلّى ناميد. چيزى كه تنها عنوانش كلّيت باشد؛ و بتوان گفت: «هذا كلّى» در خارج وجود ندارد. ممكن است بگوييم طبيعت انسان، بالقوه كلّى است يعنى هنگامى كه بدون عوارض و مشخّصاتْ لحاظ مىشود به صورت كلّى در ذهن تحقّق مىيابد. امّا، اينكه چيزى را در خارج بتوان نشان داد و گفت: اين كلّى است، چنين چيزى هرگز ممكن نخواهد بود. به عبارت ديگر: كلّى از «معقولات ثانى منطقى» است. و مابازائى در خارج ندارد.
تحرير محلّ نزاع
حال كه دانستيم كلّى به معناى حقيقى كلمه، وجود منحازى ندارد؛ پس، بحث بر سر چيست؟ بحث درباره اين است كه آيا در خارج چيزى هست كه در دو يا چند فرد، «بعينه» وجود داشته باشد؟ يعنى عين همان چيزى كه در اين فرد هست در فرد ديگر هم باشد. آيا چنين چيزى داريم كه «يعرض له الكليه» تا بگوييم كلّى در خارج وجود دارد يا نه؟