تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٠ - ديباچهء دفتر دوم مثنوى
((٤٩)) پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس
((٥٠)) اندر آن بازار كايشان ماهرند حسّ مس را چون حس زر كى خرند
((٥١)) حس ابدان قوت ظلمت مى خورد حسّ جان از آفتابى مى چرد
((٥٢)) اى ببرده رخت حسها سوى غيب دست چون موسى برون آور ز جيب
((٥٣)) اى صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بنده يك صفت
((٥٤)) گاه خورشيد و گهى دريا شوى گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
((٥٥)) تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش اى فزون از وهمها وز بيش بيش
((٥٦)) روح با علم است و با عقل است يار روح را با تازى و تركى چه كار
((٥٧)) از تو اى بىنقش با چندين صور هم مشبّه هم موحّد خيره سر
((٥٨)) گه مشبّه را موحّد مى كند گه موحّد را صور ره مى زند
((٥٩)) گه تو را گويد ز مستى بو الحسن يا صغير السن يا رطب البدن
((٦٠)) گاه نقش خويش ويران مى كند از پى تنزيه جانان مى كند
((٦١)) چشم حس را هست مذهب اعتزال ديدهء عقل است سُنّى در وصال
((٦٢)) سخرهء حسّاند اهل اعتزال خويش را سُنّى نمايند از ضلال
((٦٣)) هر كه در حس ماند او معتزليست گر چه گويد سُنّىام از جاهليست
((٦٤)) هر كه بيرون شد ز حسّ او سنّى است اهل بينش چشم حس خويش بست هر كه از حس خدا ديد آيتى در بر حق داشت بهتر طاعتى
((٦٥)) گر بديدى حس حيوان شاه را پس بديدى گاو و خر الله را
((٦٦)) گر نبودى حسّ ديگر مر تو را جز حس حيوان ز بيرون هوا
((٦٧)) پس بنى آدم مكرّم كى بدى كى به حس مشترك محرم شدى
((٦٨)) نامصوّر يا مصوّر گفتنت باطل آمد بىز صورت رستنت
((٦٩)) نامصور يا مصور پيش اوست كاو همه مغز است و بيرون شد ز پوست
((٧٠)) گر تو كورى نيست بر اعمى حرج ور نه رو كالصبر مفتاح الفرج
((٧١)) پرده هاى ديده را داروى صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر