تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٥٤ - آن بانگ شگفت انگيز كه در درون انسانى طنين مى اندازد ( بحثى در وجدان )
بىعلت به هيجان در مى آيد صدا مى دهد ، اما نغمهاى به وجود نمى آورد ، نواهايى از آن بر مى آيد كه در خاموشى گم مى گردد ، اينجا تناقض هولناك روحى است كه بر ضد بىهودگى و نيستى سر به طغيان بر مى دارد . » [١] حافظ مى گويد :
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
متفكرين زيادى چه از شرق و چه از غرب ، چه ديروز و چه امروز اين صدا و غوغاى درونى را متذكر شدهاند ، براى تفسير اين صداى شگفت انگيز مطالبى از نظر روانى و علمى گفته شده است . بعضىها گفتهاند اين صداها و هيجانات آن نمودهاى سر خورده شده هستند كه انسان نتوانسته است در موقع خود آنها را ابراز نموده تكليف خود را با آنها يك سره نمايد .
بعضى ديگر مى گويند : آنها چيزى جز خيالات زود گذر نيستند ، ولى بايستى به اين مطلب واقعى توجه كنيم كه حتى آن اشخاص دانشمند و داراى مقامات علمى عالى كه فقط محسوس را مى بينند و منطق را مى پرستند . از شنيدن اين صداها محروم نيستند و با اين كه آنان خيالات و نمودهاى سر خورده شده و ساير بازيگرى و نمودهاى واقعى را از يكديگر تشخيص مى دهند با اين حال اعتراف مى كنند كه گاهى كوه هاى دل آنان نيز اين صدا را منعكس مى كند ، وجود اين پديدهء شگفت انگيز در درون آدمى جاى انكار نيست .
اكنون مى پردازيم به دريافت جلال الدين در بارهء اين بانگ و سروش الهى : آن چه را كه جلال الدين در اين مسئله شگفت انگيز درك كرده است آگاهانه تر و عميقتر از درك بالزاك و حافظ است كه در عباراتشان ديديم . نكات بسيار عالى جلال الدين در اين موضوع به قرار ذيل است :
١ - براى درون انسانى كوهى فرض كرده است و اين فرض براى نشان دادن
[١] زنبق دره ، بالزاك ، ص ٦٩ . .