تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٨ - كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب
((١٢٠٨)) پستى ديوار قُربى مى شود فصل او درمان وصلى مى شود
((١٢٠٩)) سجده آمد كندن خشت لزب موجب قُربى كه و اسجد و اقترب
((١٢١٠)) تا كه اين ديوار عالى گردن است مانع اين سر فرود آوردن است
((١٢١١)) سجده نتوان كرد بر آب حيات تا نيابى زين تن خاكى نجات
((١٢١٢)) بر سر ديوار هر كاو تشنه تر زودتر بر مى كند خشت و مَدر
((١٢١٣)) هر كه عاشقتر بود بر بانگ آب او كلوخ زفت تر كند از حجاب
((١٢١٤)) او ز بانگ آب پر مى تا عنق نشنود بيگانه جز بانگ بلق
((١٢١٥)) اى خنك آن را كه او ايّام پيش مغتنم دارد گزارد وام خويش
((١٢١٦)) اندر آن ايّام كش قدرت بود صحت و زور دل و قوت بود
((١٢١٧)) و ان جوانى همچو باغ سبز و تر مى رساند بىدريغى بار و بر
((١٢١٨)) چشمه هاى قوت و شهوت روان سبز مى گردد زمين تن بدان
((١٢١٩)) خانهء معمور و سقفش بس بلند معتدل اركان و بىتخليط و بند نور چشم و قوت ابدان بجا قصر محكم خانه روشن پر صفا هين غنيمت دان جوانى اى پسر سر فرود آور بكن خشت و مدر
((١٢٢٠)) پيش از آن كايام پيرى در رسد گردنت بندد بحبل من مسد
((١٢٢١)) خاك شوره گردد و ريزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست
((١٢٢٢)) آب زور و آب شهوت منقطع او ز خويش و ديگران نامنتفع
((١٢٢٣)) ابروان چون پار دم زير آمده چشم را نم آمده تارى شده
((١٢٢٤)) از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم و دندانها ز كار پشت دو تا گشته دل سست و طپان تن ضعيف و دست و پا چون ريسمان بر سر ره زاد كم مركوب سست غم قوى و دل تنك تن نادرست خانه ويران كار بىسامان شده دل ز افغان همچو ناى انبان شده عمر ضايع سعى باطل راه دور نفس كاهل دل سيه جان ناصبور