تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧١٧ - امتحان كردن خواجه زيركى لقمان را
((١٤٨٣)) در كف داود كآهن گشت موم موم چبود در كف او اى ظلوم
((١٤٨٤)) بود لقمان بنده شكلى خواجه اى بندگى بر ظاهرش ديباچه اى
((١٤٨٥)) چون رود خواجه به جايى ناشناس بر غلام خويش پوشاند لباس
((١٤٨٦)) او بپوشد جامه هاى آن غلام مر غلام خويش را سازد امام
((١٤٨٧)) در پيش چون بندگان در ره شود تا نبايد زو كسى آگه شود
((١٤٨٨)) گويد اى بنده تو رو بر صدر شين من بگيرم كفش چون بندهء كمين
((١٤٨٩)) تو درشتى كن مرا دشنام ده مر مرا تو هيچ توقيرى منه
((١٤٩٠)) ترك خدمت خدمت تو داشتم تا به غربت تخم حيلت كاشتم
((١٤٩١)) خواجگان اين بندگىها كرده اند تا گمان آيد كه ايشان برده اند
((١٤٩٢)) چشم بر بودند و سير از خواجگى كارها را كردهاند آمادگى
((١٤٩٣)) وين غلامان هوى بر عكس آن خويشتن بنموده خواجهء عقل و جان
((١٤٩٤)) آيد از خواجه ره افكندگى نايد از بنده به غير بندگى
((١٤٩٥)) پس از آن عالم بدين عالم چنان تعبيتها هست بر عكس اين بدان
((١٤٩٦)) خواجهء لقمان ازين حال نهان بود واقف ديده بود از وى نشان
((١٤٩٧)) راز مى دانست خوش مى راند خر از براى مصلحت آن راهبر
((١٤٩٨)) مر و را آزاد كردى از نخست ليك خشنودىّ لقمان را بجست
((١٤٩٩)) ز آن كه لقمان را مراد اين بود تا كس نداند سرّ آن شير فتى
((١٥٠٠)) چه عجب گر سر ز بد پنهان كنى اين عجب كه سر ز خود پنهان كنى
((١٥٠١)) كار پنهان تو از چشمان خود تا بود كارت سليم از چشم بد
((١٥٠٢)) خويش را تسليم كن بردار مزد وانگه از خود بىز خود چيزى بدزد
((١٥٠٣)) مى دهند افيون به مرد زخممند تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
((١٥٠٤)) وقت مرگ از رنج او را مى درند او بدان مشغول شد جان مى برند
((١٥٠٥)) چون به هر فكرى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد