تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧١٣ - رجوع كنيد به حكايت ذو النون و مريدان او
رجوع كنيد به حكايت ذو النون و مريدان او
((١٤٤٧)) چون رسيدند آن نفر نزديك او بانگ بر زد هى كيانيد اتقوا
((١٤٤٨)) با ادب گفتند ما از دوستان بهر پرسش آمديم اينجا به جان
((١٤٤٩)) چونى اى درياى عقل ذو فنون اين چه بهتان است بر عقلت جنون ؟
((١٤٥٠)) دود گلخن كى رسد در آفتاب چون شود عنقا شكسته از غراب ؟
((١٤٥١)) وا مگير از ما بيان كن اين سخن ما محبّانيم با ما اين مكن
((١٤٥٢)) مر محبان را نشايد دور كرد يا به رو پوش و دغل مغرور كرد راز را اندر ميان نه با محب اى كه بحر علم و عقلى استجب
((١٤٥٣)) راز را اندر ميان آور شها رو مكن در ابر پنهانى مها
((١٤٥٤)) ما محبت صادق و دل خسته ايم در دو عالم دل به تو در بسته ايم راز را از دوستان پنهان مكن در ميان نه راز و قصد جان مكن چون كه ذو النون اين سخن ز ايشان شنيد جز طريق امتحان مخلص نديد
((١٤٥٥)) فحش آغازيد و دشنام از گزاف گفت او ديوانگانه زى و قاف
((١٤٥٦)) بر جهيد و سنگ پرّان كرد و چوب جملگان بگريختند از بيم كوب
((١٤٥٧)) قهقهه خنديد و جنبانيد سر گفت باد ريش اين ياران نگر
((١٤٥٨)) دوستان بين كو نشان دوستان ؟
دوستان را رنج باشد همچو جان
((١٤٥٩)) كى كران گيرد ز رنج دوست دوست رنج مغز و دوستى آن را چو پوست
((١٤٦٠)) نى نشان دوستى شد سر خوشى در بلا و آفت و محنت كشى ؟
رنج بر خود گير گر تو دوستى رو مگردان گر تو نيكو خوستى
((١٤٦١)) دوست همچون زر بلا چون آتش است زرّ خالص در دل آتش خوش است