تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٧٥ - كوه جامد دلها را متلاشى كنيد تا مهتاب الهى به تمام ذرات آن بتابد
آن نور الهى كه سوار و مسلط بر نور حسى است به طور مستقيم قابل درك نيست ، بلكه تنها آثار و نمودهاى نيكو است كه وجود آن را اثبات مى كند .
[ شما هرگز در اين صدد بر نياييد كه آن نور الهى را با اين چشمان ببينيد ، زيرا ] :
نور حسى كاو غليظ است و گران هست پنهان در سواد ديده گان چون كه نور حس نمى بينى ز چشم چون ببينى نور آن دنيا ز چشم ؟
نور حس با اين غليظى مختفى است چون خفى نبود ضيايى كه آن صفى است ؟
اين جهان با تمام عظمت كه دارد در دست باد غيبى مانند خس ناچيز است كه در مقابل آن قلمرو غيبى بس ناتوان است :
گه به بحرش مى برد گاهى به بر گاه خشكش مى كند گاهيش تر
دستى كه اين دايرهء بس شگفت انگيز را ايجاد و به حركت درمى آورد ، دستى كه اين نقش و نگار بس خيره كننده را مى نگارد پنهان و ناپيدا است ، ما تنها قلمى را مى بينيم كه روى اين صفحهء پهناور كشيده مى شود ، اسبى را مى بينيم كه در جولان است ، اما سوارش ناپيدا است :
گه بلندش مى كند گاهيش پست گه درستش مى كند گاهى شكست گه يمينش مى برد گاهى يسار گه گلستانش كند گاهيش خار
آن چه كه بينى تيرى است كه از كمانى پريده است ، اما هر چه كه در فضاى هستى مى نگرى كمانى نمى بينى . چنان كه هر سو مى نگرى جانهاى فراوان و بىشمار مى بينى ، اما آن كه جان اين جانها است مخفى و ناپيدا است :
شيخ فريد الدين عطار مى گويد :
جان نهان در جسم و تو در جان نهان اى نهان اندر نهان اى جان جان