تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣١ - تفسير ابيات
دوزخ نفس تو سرد و افسرده شود و گلستان درون ترا به آتش نكشد و عدل و احسان تو را كه از بارزترين صفات انسانى الهى است ، معدوم نسازد . آتش نفس چنان عميق و گسترده است كه يك شرر ناچيزش مى تواند هزاران گلستان را شعله ور نمايد ، بنا بر اين معلوم است كه يك گلستان در مقابل آن آتش توانايى مقاومت نخواهد داشت ، تو با زبانه هاى آتش نفسانى آن عدل و احسان را از دست خواهى داد كه به وسيلهء آنها هر چه مى كاشتى نتيجه و ميوهء مى داد ، لاله ها بر مى افروخت و نسرين و سيسنبرها شكفته مى كرد .
باز مى بينيم راهى كه در پيش گرفته و مستقيم مى رفتيم كج كرده و به پهناى آن راه مى رويم ، بر گرديم راه خودمان را پيدا كنيم . ما آن موضوع را مطرح كرده بوديم كه در هنگام پيرى مركب لنگ است و منزل بس دور ، بار گرانى بر دوش ، راه پر از چاه ، در چنين راهى با آن بار گران كج مرو ، شاه راه را پيدا كن . شصتمين سال عمرت كه فرا رسيد در حقيقت مرگ دام خود را پيش پاى تو گسترده است ، مانند آن ماهى چالاك باش كه از دام برجسته خود را به مردن زده و شكارچى را اغفال كرد و شكارچى او را بيرون كرده و به دريا انداخت . بىنوا آن ماهى سوم كه مغرور بود و احتياط را از دست داده ، گرفتار دام صياد شد و بزندگى خود پايان بخشيد . اگر از دام نجات پيدا نكنى و يا خود را بمردن نزنى قوانين كيفر الهى ترا مانند آن ماهى در دام افتاده در تابهء آتشين بريان خواهد كرد . ساليان عمرت رو بپايان است ، فصل كشت و كار تمام شده ، اندوختهء تو جز سياه رويى و كردارهاى زشت چيز ديگرى نيست بيدار شو ، عبرت بگير ، قيام كن ، از خدا كمك بطلب ، سپس بكوش كه به نتيجه خواهى رسيد .
اى انسان راهرو آگاه باش وقت گذشته ، آفتاب عمرت رو به غروب است . اين دو روز ديگر كه از فرصت زندگانىات مانده است ، بىكار مباش ، همين امروز ، بلكه همين ساعت باقيمانده هاى دانه هاى وجود را در مزرعهء زندگى لرزانت بپاش ، جود و احسان خداى