تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٧ - تفسير ابيات
اظهار دبدبه و شوكت گفتگو مى كنيم از چرخ نهم سرازير مى گردد ، . اين همه دبدبه و كبكبه و طاق و طرم كه در مردم مى بينى همه عاريتى است ، اما براى امر ( نفس الامر ) اين دبدبه داراى ماهيت و اصالتى است . اين مردم ساده لوح براى دبدبه و اظهار عظمت خواريها و پستىها را متحمل مى شوند ، با خيال و اميد خوشى در لجنزارهاى خوارى و ناخوشى غوطه مى خورند ، با اميد ده روز عزت پريشان و ناقص ، گردنهاى خود را از اندوه مانند دوك كج مى كنند .
در همان موقعيت حيوانى ميخكوب شده به سوى من نمى آيند كه ببينند در شعاع عزت چگونه روشنايى يافتهام . اين آفتاب فضايى از برج قيرگون طلوع مى كند ، در صورتى كه خورشيد الهى كه ما را روشن ساخته است از ما فوق مشرقها است .
مشرق آفتاب الهى سمتى ندارد ، بلكه آن مشرق از افق ذراتى كه براى انبياء و اولياء به وجود آمده است قابل دريافت است . براى آن خورشيد حركتى وجود ندارد كه در نتيجه بالا برود و پايين بيايد ، ما كه ذرات پايين رتبهء آن خورشيد الهى مى باشيم در هر دو جهان ( طبيعى و ما وراى طبيعى ) آفتاب بىسايهايم .
شگفتا كه باز به ياد شمس ( تبريزى ) افتاده پروانه وار گرد او مى گردم ، اين هيجان روحى خود از فر و شكوه شمس است ، زيرا ، شمس بر همهء علتها و اسباب آگاه است و او است كه توانايى از هم گسستن پيوند علتها و معلولها را دارا است . احتمال قوى مى رود كه مولانا در اينجا به طعنه مى گويد » اگر من بگويم كه صد هزاران بار از شمس تبريزى قطع اميد كردهام ( كه اين محال است ) شما آن را باور مى كنيد ؟ هيچ گاه اين سخن را باور نداريد ، زيرا ، مگر ماهى از آب مى تواند ببرد و اين جدايى را متحمل شود ؟ صنع كه ارتباط وجودى با صانع دارد نمى تواند از صانع بريده شود ، چنان كه موجود چون موجود است از غير هستى نمى تواند بهره برگيرد ، همه هستىها از هر مقوله و نوع و صنف كه باشند از روضهء هستى اشباع مى شوند . اما هنگامى كه جاندارى كور