تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٦ - باز پرسيدن شاه حال از غلام ديگر
((١٠٢٢)) صورتش ديدى ز معنى غافلى از صدف دُر را گزين گر عاقلى
((١٠٢٣)) اين صدفهاى قوالب در جهان گر چه جمله زندهاند از بحر جان
((١٠٢٤)) ليك اندر هر صدف نبود گهر چشم بگشا در دل هر يك نگر
((١٠٢٥)) كآن چه دارد وين چه دارد مى گزين ز انكه كمياب است آن در ثمين
((١٠٢٧)) گر به صورت بنگرى كوهى به شكل در بزرگى هست صد چندان كه لعل
((١٠٢٨)) هم به صورت دست و پا و پشم تو هست صد چندان كه نقش چشم تو
((١٠٢٨)) ليك پوشيده نباشد بر تو اين كز همه اعضا دو چشم آمد گزين
((١٠٢٩)) از يك انديشه كه آيد در درون صد جهان گردد به يك دم سر نگون
((١٠٣٠)) جسم سلطان گر به صورت يك بود صد هزاران لشكرش در تك بود
((١٠٣١)) باز شكل و صورت شاه صفى هست محكوم يكى فكر خفى
((١٠٣٢)) خلق بىپايان ز يك انديشه بين گشته چون سيلى روانه بر زمين
((١٠٣٣)) هست آن انديشه پيش خلق خرد ليك چون سيلى جهان را خورد و برد خلق عالم چون رمه است و حق شبان مى دواند جمله را روز و شبان
((١٠٣٤)) پس چو مى بينى كه از انديشه اى قائم است اندر جهان هر پيشه اى
((١٠٣٥)) خانه ها و قصرها و شهرها كوه ها و دشتها و نهرها
((١٠٣٦)) هم زمين و بحر و هم مهر و فلك زنده از وى همچو از دريا سمك
((١٠٣٧)) پس چرا از ابلهى پيش تو كور تن سليمان است و انديشه چو مور
((١٠٣٨)) مى نمايد پيش چشمت كُه بزرگ هست انديشه چو ميش و كوه گرگ
((١٠٣٩)) عالم اندر چشم تو هول عظيم ز ابر و برق و رعد دارى لرز و بيم
((١٠٤٠)) وز جهان فكرتى اى كم ز خر ايمن و غافل چو سنگى بىخبر
((١٠٤١)) ز انكه نقشى وز خرد بىبهره اى آدمى خو نيستى خر كرّه اى جهل محضى وز خرد بيگانه اى بو ندارى وز خدا بيگانه اى
((١٠٤٢)) سايه را تو شخص مى بينى ز جهل شخص از آن شد نزد تو بازى و سهل