تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٩ - آيه
روايت
نورى كه از جان مى درخشد عاريتى نيست
« هَلْ أَتى عَلَى اَلإِنْسانِ حِينٌ مِنَ اَلدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً . » ٧٦ : ١ [١] ( آيا روزگارى به انسان گذشته است كه چيز قابل تذكر نبوده است ؟ ) روايت « لولاك لما خلقت الافلاك » .
( اگر تو نبودى افلاك را نمى آفريدم ) .
در بارهء مدرك و تفسير اين روايت در اواخر همين ابيات بحث مشروحى خواهيم كرد .
نور دل از جان بود اى يار غار مستعار او را مدان اى مست عار
نورى كه از جان مى درخشد عاريتى نيست همهء روشنايى كه ناشى از عوامل زود گذر است روزى به خاموشى مى گرايد ، نورى كه پايدار و ابدى است تنها آن نور دل است كه از جان بر مى خيزد .
چرا نورى كه از جان بر مى خيزد ابدى است ؟ در مباحث گذشته گفتهايم كه روى ما وراى طبيعى جان آدمى به شعاعى از نور ابدى پيوسته است ، بنا بر اين اگر چه روشنايىهاى دل در ظواهر طبيعت قابل دريافت است ، ولى چون پيوستگى با منبع نورى بىپايان دارد ، لذا براى آن فنا و نابودى راه يابى ندارد .
[١] سوره انسان ، آيهء ١ . .