تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
بر ما لازم بود وارد آن شويم ، چرا ؟ زيرا كه دير كه چه به شرق و نيز چون به غرب ، به روزگار قديم نيز چون به زمان جديد ، به بت پرستى و بوديت و اسلام نيز چون به مسيحيت اختصاص دارد ، يكى از دستگاه هاى بصرى است كه به دست آدمى رو به لا يتناها نصب شده است . . . چه خوش سير و سلوكى است براى روح و چه مكاشفهء بىكرانى است تشعشع انوار خدايى بر ديوار آدمى « [١] ٧٤ - نماز - « نماز مى گزارند . براى كه ؟ براى خدا . نماز گزاردن براى خدا معنى اين كلمه چيست ؟ آيا خارج از ما يك لا يتناها وجود دارد ؟ آيا اين لا يتناها يك امر پايدار ، لا يزال و چون لا يتناها است بالضروره ذاتى است [ ضرورت ذاتى او است ] و اگر شامل ماده نمى بود به همانجا محدود مى شد [٢] و چون لا يتناها است بالضروره ذى شعور است ، اگر فاقد شعور مى بود به همانجا پايان مى يافت ؟ در صورتى كه ما نمى توانيم چيزى جز تصور موجوديت به خويشتن نسبت بدهيم ، آيا اين لا يتناها در ما تصور جوهر و ذات را به وجود مى آورد [٣] به عبارت ديگر آيا او همان وجود مطلق نيست كه ما وابستهء اوييم ؟ هم در آن حال كه يك لا يتناها خارج از ما وجود دارد ، آيا يك لا يتناها نيز در خود ما نيست ؟ - آيا اين لا يتناهاها ( چه جمع موحش ) يكىشان فوق ديگرى قرار نمى گيرد ؟ آيا لا يتناهاى دوم به اصطلاح زير دست نخستين نيست ؟ آيا آينهء آن ، پرتو آن ، انعكاس آن و لجهء متحد المركز با يك لجهء ديگر نيست ؟ آيا اين لا يتناهاى ثانوى نيز ذى شعور است ؟ فكر مى كند ؟ دوست مى دارد ؟ مى خواهد ؟ اگر هر دو لا يتناها ذى شعوراند پس هر يك از آن دو اصلى براى خود دارند و يك ( من )
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٦٦٥ . .
[٢] اين جمله به مقصود ويكتور هوگو كافى نيست ، زيرا مى خواهد همان مطلب را بگويد كه در شرق به طور بسيار عالى مطرح شده است كه چون خداوند لا يتناها است ، پس به تمام اجزاء و مجموع ماده نيز محيط است : « داخل فى الاشياء لا با الممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة » .
[٣] احتمال مى رود كه مقصود ويكتور هوگو همان برهان وجوبى دكارت بوده باشد . .