تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
اين طور تصميم بگيريم وظيفه مان را انجام دهيم ، اين مرد را برهانيم . اين اقوال را با صداى بلند ادا كرد بىآن كه متوجه شود كه بلند حرف مى زند . » [١] ٦٠ - « تخيلش هيچ تغيير جهت نداده بود ، باز هم مى ديد كه وظيفه اش آشكارا با حروف نورانى نوشته شده است كه پيش چشمانش زبانه مى كشند و با گردش نگاهش جا عوض مى كنند . » [٢] در هنگام مسافرت به آراس كه مى رفت خود را معرفى كند و آن مرد را نجات بدهد :
٦١ - « طى اين راه چه مى كرد ؟ در چه فكر بود ؟ مانند صبح درختها را ، بامهاى كلبه ها را ، كشتزارهاى كشته شده را ، مناظر زيبا را كه در هر پيچ جاده پنهان يا آشكار مى شدند تماشا مى كرد . اين سياحتى است كه گاهى جان را كفايت مى كند و از فكر كردن تقريباً منصرفش مى سازد . آخرين ديدار هزار چيز گوناگون چه حزن آور و چه جذاب است مسافرت به منزلهء هر لحظه زنده شدن و مردن است . شايد در مغشوشترين ناحيهء ذهنش بين اين آفاق متغير و حيات انسانى مقايسهاى مى كرد ، همه چيزهاى زندگى پيوسته پيش چشم ما در حال فراراند ، روشنايىها و تاريكىها با يكديگر مخلوط مى شوند .
پس از هر تا بندگى خسوفى است ، آدمى نگاه مى كند ، مى شتابد ، دست پيش مى برد تا آن چه را كه در گذر است بگيرد ، هر حادثه به منزلهء يك پيچ راه است و ناگهان شخص پير شده است . چيزى مثل يك تكان احساس مى شود ، همه چيز سياه است ، يك دروازهء تاريك تشخيص داده مى شود ، آن مركب تيرهء زندگى كه گردونهء شما را مى كشيد مى ايستد و ديده مى شود كه شخص نقاب دار و ناشناس پيش مى آيد و آن را در ظلمات از گردونه مى گشايد . » [٣]
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٨ . .
[٢] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٨ . .
[٣] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٢٧ . .