تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤ - مناجات
نسبت ؟ شمس الدين گفت : پس چرا محمد صلى الله عليه و آله مى گويد : « ما عرفناك حق معرفتك » و با يزيد گفت : « سبحانى ما اعظم شانى » مولانا از هيبت اين سؤال بيفتاد و از هوش برفت . چون به خود آمده دست مولانا شمس الدين بگرفت و پياده به مدرسهء خود آورد و در حجره در آورد و تا چهل روز به هيچ آفريده راه ندادند . » [١] اين مطلب را در مقالات چنين نقل كردهاند :
« . . . اما مصطفى صلى الله عليه و آله در بارهء او چيزى نمى گويم ، زيرا - شأن او بزرگ است ، خداوند او را در درياى كرم خود غوطه ور ساخت پس از آن بيرون آورد ، قطره هاى نور از او چكيد ، از هر قطره پيغمبرى بيرون آمد و از باقى ماندهء قطرات اولياء را آفريد ، پس چگونه به گفتگو در بارهء شأن او نزديك شوم ؟ مگر اين كه بگويم او از همه كس بعد از او افضل است و چگونه كسى را با او مقايسه توانم كردن ، آن چه كه بدون علم و عقل و كوشش بلكه به بركت پيروى او به من رسيده است اين بود و اولين سخنى كه با او گفتگو كردم ( با جلال الدين ) همين بود . اما با يزيد ملتزم پيروى او نشد و « سبحانك ما عبدناك » نگفت . مولانا تمام و كمال اين سخن را درك كرد . . . » [١] بعضىها گمان كردهاند عبارات فوق را كه شمس گفته است نقل افلاكى را در ملاقات شمس با جلال الدين و گفتگوى آنها تأييد مى كند ، در صورتى كه اگر عبارات فوق مخالف نقل افلاكى نباشد حد اقل ابهام انگيز است و نيز با يك دقت كافى معلوم مى شود كه خود شمس در بارهء پيغمبر اسلام همان عقيدهء تثبيت شدهء معمولى را داشته است .
به هر حال ما صورت ديگر داستان ملاقات و گفتگوى آن دو را نيز نقل مى كنيم و سپس به بررسى خود وارد مى شويم . صورت ديگر اين داستان چنين است :
« شمس از مولانا پرسيد : ابا يزيد بزرگتر است يا محمد صلى الله عليه و آله ؟ مولانا فرمود از هيبت آن سؤال گويا هفت آسمان از همديگر جدا شد و بر زمين فرو ريخت و آتش عظيم از باطن من به جمجمهء دماغ زد و ديدم كه دودى تا ساق عرش بر آمد .
[١] مناقب افلاكى ، ص ٦١٨ . .
[١] مقالات شمس تبريزى ، ص ٩٦ . .