تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٢ - تو مى گويى من هم عالمى از معنى دارم ، ولى اگر به خود بيايى خواهى ديد كه معنايى كه براى خود اندوختهاى همان صورت است در شكل منظم
را پيدا كن كه چيست ؟ اگر معشوق انسانها خود صورتها بود كه براى همهء انسانها محسوس است ، مى بايست همهء افراد عاشق شوند ، زيرا ، همگى حس دارند و صورت را مى بينند .
از آن جهت كه عشق بر وفاى عاشق مى افزايد اگر عشق بر صورت بود مى بايست آن وفا ثابت نباشد ، زيرا ، صورت دگرگون مى گردد ، در نتيجه عشق دگرگون مى شود و لذا بايستى وفا هم تغيير پذير باشد ، در صورتى كه وفا از پديده هاى روحى ثابت و استوار مى باشد .
در آن هنگام كه روشنايى خورشيد بر ديوار مى تابد ، ديوار تاريك روشنايى عاريتى پيدا مى كند ، تو هم با ساده لوحى عاشق كلوخ و سنگ ديوار مى شوى كه روشن است ، ولى بايستى منبع اصلى نور را پيدا كنى .
اى كسى كه بر عقل خود عشق مى ورزى و خود را از اين جهت بر آنان كه صورت مى پرستند مقدم مى شمارى ، اين حقيقت را درك كن كه فعاليتهاى حسى آن گاه بهره ور مى گردد كه از عقل كل برخوردار شود نه از عقل جزئى نظرى . زيبايىهاى بشرى مانند آب طلا است كه جسمى را با آن زر اندود كنند ، اين آب طلا با اندك ضربه از ناحيه عوامل از بين مى رود ، به همين جهت است كه ديده نشده است كه صورت پرستان به يك آدم پير فرتوت عاشق شوند ، زيرا پير كهنسال دوران فرشتگى خويش را سپرى كرده و اكنون مانند ديو زشتى شده است . از اينجا روشن مى شود كه آن ملاحت و زيبايى در او عاريت بوده كه تغيير پذيرفته است .
آرى گذشت روزگاران اندك اندك آن زيبايى را از صورت او مى ربايد چنان كه نهال سر سبز و خرم اندك اندك بخشكى مى گرايد .
برو آيهء » و من نعمره ننكسه فى الخلق أ فلا يعقلون . » را بخوان كه مى گويد : ( هر كس را كه عمر زياد بدهيم او را از نظر خلقت طبيعى رو به سقوط مى بريم ، آيا نمى خواهند تعقل كنند ) .
بنا بر اين برو در جستجوى دل باش ، تا به يك حقيقت شايسته عشق بورزى ، زيرا