تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٦ - تو هم اى انسانى كه به عقل خويش مى نازى ، بايد بدانى كه عقل كلى است كه مى تواند فعاليت حس را بهره ور بسازد نه عقل جزئى ، زيرا عقل جزئى يك طلاى عاريتى است كه روى مس وجود تو را پوشانيده است
((٧١٠)) اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش خويش بر صورت پرستان ديده بيش
((٧١١)) پرتو عقل است آن بر حسّ تو عاريت مى دان ذهب بر مسّ تو
تو هم اى انسانى كه به عقل خويش مى نازى ، بايد بدانى كه عقل كلى است كه مى تواند فعاليت حس را بهره ور بسازد نه عقل جزئى ، زيرا عقل جزئى يك طلاى عاريتى است كه روى مس وجود تو را پوشانيده است اين دو بيت را هم تفسيرهاى گوناگون كردهاند ، ولى به نظر مى رسد كه تفسير ذيل خالى از اشكال بوده باشد .
حال كسانى كه به عقل جزئى عشق مى ورزند ، مانند حال همان افراد است كه به صورتهاى ناپايدار عشق مى ورزند ، اينان بايد بدانند كه عقل جزئى نظرى توانايى تقدم بر حس پرستان را ندارد ، بلكه اين عقل كلى است كه نتايج فعاليتهاى حسى ما را بهره ور مى سازد نه عقل جزئى كه معشوق ما قرار مى گيرد .
اين مطلب كه چگونه فعاليتهاى حسى ما را عقل كلى بهره ور مى سازد احتياج به توضيحى دارد كه به طور اختصار ذيلًا متذكر مى شويم :
١ - حواس طبيعى ما تنها به نمودهاى جزئى و مشخص ارتباط پيدا مى كند .
٢ - نمودهاى جزئى و مشخص همواره در حركت و تبديل و تحول هستند .
٣ - اساس خود حواس ما از نظر طبيعت مخصوص كه دارند با تمام خصوصيات و اعصاب و ساير اجزايشان در حركت و تحول مى باشند .
با اين سه مقدمه چگونه مى توان گفت كه مفاهيمى را كه در ذهن خود در مى يابيم ناشى از همين نمودهاى متحول و بوسيلهء حواس در حال تغيير و تبديل مى باشد ؟ و به عبارت روشنتر هنگامى كه ما گلى را مورد نظاره و تماشا قرار مى دهيم در هر لحظه اجزاء برگهاى