تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٨ - قصهء آن مفلس كه در زندان بود و زندانيان از او در فغان
قصهء آن مفلس كه در زندان بود و زندانيان از او در فغان
((٥٨٥)) بود شخص مفلسى بىخان و مان مانده در زندان و بند بىامان
((٥٨٦)) لقمهء زندانيان خوردى گزاف بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
((٥٨٧)) زهره نى كس را كه لقمه نان خورد ز انكه آن لقمه ربا چابك برد
((٥٨٨)) هر كه دور از رحمت رحمان بود او گدا چشم است اگر سلطان بود
((٥٨٩)) مر مروّت را نهاده زير پا گشته زندان دوزخى ز ان نان ربا
((٥٩٠)) گر گريزى بر اميد راحتى ز ان طرف هم پيشت آيد آفتى
((٥٩١)) هيچ كنجى بىدد و بىدام نيست جز به خلوتگاه حق آرام نيست
((٥٩٢)) كنج زندان جهان ناگزير نيست بىپا مزد و بىدق الحصير
((٥٩٣)) و الله ار سوراخ موشى در روى مبتلاى گربه چنگالى شوى
((٥٩٤)) آدمى را فربهى هست از خيال گر خيالاتش بود صاحب جمال
((٥٩٥)) ور خيالاتش نمايد ناخوشى مى گدازد همچو موم از آتشى
((٥٩٦)) در ميان مار و كژدم گر تو را با خيالات خوشان دارد خدا
((٥٩٧)) مار و كژدم مر تو را مونس شود كآن خيالت كيمياى مس شود
((٥٩٨)) صبر شيرين از خيال خوش شدست كآن فرح و ان تازگى پيش آمدست
((٥٩٩)) آن فرح آيد ز ايمان در ضمير ضعف ايمان نااميدى و زحير
((٦٠٠)) صبر از ايمان بيابد سر كله حيث لا صبر فلا ايمان له
((٦٠١)) گفت پيغمبر خداش ايمان نداد هر كه را نبود صبورى در نهاد
((٦٠٢)) آن يكى در چشم تو باشد چو مار هم وى اندر چشم آن ديگر نگار
((٦٠٣)) ز انكه در چشمت خيال كفر اوست و ان خيال مؤمنى در چشم دوست
((٦٠٤)) كاندرين يك شخص هر دو فعل هست گاه ماهى باشد او و گاه شست
((٦٠٥)) نيم او مؤمن بود نيميش گبر نيم او حرص آورى نيميش صبر