تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٧ - مقياس سنجش را منحرف نكنيد ، بگذاريد انسانها با اندازه هاى واقعى روبه رو شوند
زندگى ما . . . و غير ذلك . اين اصول همان شاخص محاسبه ها و محور سنجشها مى باشند و چون هر نمود و حقيقتى براى آن كه در زندگانى ما بتواند تأثيرى داشته باشد بايستى به آن اصول و نظاير آنها عرضه شود و صحت و بطلان خود را ثابت نمايد ، لذا به طور منطقى بايستى آن اصول صحيح و نشان ده واقعيت بوده باشد و به قول جلال الدين اگر مى خواهيم آيينه را براى ديدن صورت خود مورد بهره بردارى قرار بدهيم بايستى آن آيينه صاف و روشن باشد تا بتواند ما را به هدف برساند . را ترازويى براى كشيدن كالا لازم است بايست آن ترازو طورى دقيق و ضامن واقعيت بوده باشد كه واقعيت منظور را به ما نشان بدهد .
نكتهاى كه مى ماند اين است كه بشر به جهت فعاليت انديشهاى دايمى كه دارد و به جهت اصل عدم قناعت به وضع موجود كه ضامن حركت تاريخ و انقالابات اجتماعى و علمى و دينى او مى باشد ، همواره اصول مورد اتكا را مورد كاوش و انتقاد و بررسى قرار مى دهد و بدون اين كاوش و انتقاد حتى يك قدم هم نمى تواند در پيش برد تاريخ بر دارد . آيا اين جريان طبيعى و لازم با اصل اتكاء به اصل منافات ندارد ؟ اين سؤال بسيار با اهميتى است كه منشا مباحث گوناگون و اضطرابات و تحقير افكار متوسط مى گردد .
براى اثبات اين كه همين اصل جريان و عدم ركود و عدم قناعت به وضع موجود يكى از همان اصول است كه بايستى در هر نقطه از قرارگاه كه در زندگانى به خود گرفتهايم منظور نماييم ، يك مطلب اساسى را متذكر مى شويم :
اصولى كه مورد اتكاء قرار مى گيرد عموماً بر دو گروه عمده تقسيم مى شوند :
گروه اول - اصول ثابتى هستند كه از حيث ثبات و استقرار مساوى واقعيت بوده و قابل تغيير نمى باشند ، مثلًا واقعيتى براى ما مطرح است ، اين واقعيت خواه بيرون از انسان بوده باشد و خواه با خود انسان تعيين شود ، بالاخره واقعيت مطرح است . اگر براى ما امكان تصور ما فوق ثابت بود ، مى گفتيم : اعتراف به وجود واقعيت ما فوق ثابت است ، سپس مى دانيم كه زندگانى ما احتياج به بهيه وسايل زندگى و بر طرف كردن عوامل مخرب آن را دارد و مى دانيم مادامى كه حواس و سازمان درونى ما به همين وضع فعلى است