تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٦ - تمامى قصهء زنده شدن استخوانها به دعاى عيسى عليه السلام
تمامى قصهء زنده شدن استخوانها به دعاى عيسى عليه السلام
چون كه عيسى ديد كان ابله رفيق جز كه استيزه نمى داند طريق مى نگيرد پند او از ابلهى بخل مى پندارد او از گمرهى
((٤٥٧)) خواند عيسى نام حق بر استخوان از براى التماس آن جوان
((٤٥٨)) حكم يزدان از پى آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده كرد
((٤٥٩)) از ميان بر جست يك شير سياه پنجه بر زد كرد نقشش را تباه
((٤٦٠)) كله اش بر كند و مغزش ريخت زود همچو جوزى كاندر او مغزى نبود
((٤٦١)) گر و را مغزى بدى ز اشكستنش خود نبودى نقص الَّا بر تنش
((٤٦٢)) گفت عيسى چون شتابش كوفتى ؟
گفت ز ان رو كه تو زو آشوفتى
((٤٦٣)) گفت عيسى چون نخوردى خون مرد ؟
گفت در قسمت نبودم رزق خورد
((٤٦٤)) اى بسا كس همچو آن شير ژيان صيد خود ناخورده رفته از جهان
((٤٦٥)) قسمتش كاهى نه و حرصش چو كوه جسته بىوجهى وجوه از هر گروه جمع كرده مال و رفته سوى گور دشمنان در ماتم او كرده سور
((٤٦٦)) اى ميسر كرده ما را در جهان سخره و پيكار از ما وارهان
((٤٦٧)) طعمه بنموده به ما و ان بوده شست آن چنان بنما به ما آن را كه هست
((٤٦٨)) گفت آن شير اى مسيحا اين شكار بود خالص از براى اعتبار
((٤٦٩)) گر مرا روزى بدى اندر جهان خود چه كارستى مرا با مردگان
((٤٧٠)) اين سزاى آن كه يابد آب صاف همچو خر در جو بميزد از گزاف
((٤٧١)) گر بداند قيمت آن جوى خر او به جاى پا نهد در جوى سر
((٤٧٢)) او بيابد آن چنان پيغمبرى مير آبى زندگانى پرورى
((٤٧٣)) چون نميرد پيش او كز امر كن اى امير آب ما را زنده كن
((٤٧٤)) هين سگ اين نفس را زنده مخواه كو عدوّ جان توست از دير گاه