آموزش علوم قرآن ط سازمان تبليغات - معرفت، محمد هادى - الصفحة ١٤٣ - درس صد و هفتم بررسى و پاسخ ديگر دليلتراشيهاى«اشعرى»
بايد ثابت نمايد كه در زبان عرب «ادراك» با «رؤيت» مترادف است و هركس كه چيزى را ببيند، مىگويند آن را درك كرده است. حال آنكه چنين نيست و چگونه ممكن است اين دو واژه مترادف يكديگر باشند با آنكه نسبت بين اين دو، عموم و خصوص است و گاه رؤيت بدون ادراك تحقّق پيدا مىكند و گاه ادراك بدون رؤيت ...» و افزوده است: «اين آيه در مقام ستايش است و بديهى است كه چيز غير قابل ديدن به شمار نمىآيد، زيرا نفى صرف اگر متضمن امرى ثبوتى نباشد، ستايش نيست و همان گونه كه معدوم ديده نمىشود، مورد مدح و ستايش نيز قرار نمىگيرد و از اينجا به دست مىآيد كه صرف نفى رؤيت، متضمن مدحى نيست».[١] «ابن تيميه» غفلت كرده است كه در آيه مورد گفتگو، «ادراك» مقيد به «ابصار» است و اين از روشنترين قرائن است بر اينكه مقصود از آن، ديدن به چشم است، در مقابل مقيد بودن آن به قلب كه مقصود از آن درك نفسانى مجرد است. و وقتى گفته مىشود: «من او را به چشم خود درك كردم» معنايى كه از آن اراده مىشود غير از معنايى است كه از جمله: «او را به قلب خود درك كردم»، بدست مىآيد و همين امر كافى است براى اثبات اينكه معنى آيه ديده نشدن خداى متعال است، امرى كه «شيخ حرّان» بدان آگاه نيست.
از سوى ديگر، ديده نشدن خداوند در آيه، تعليل شده است به اينكه خداى متعال «لطيف» است و اين نفى، مشتمل بر اثبات است و نه صرف نفى و همانند لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ است، چه او حىّ و قيوم است و خواب او را فرا نمىگيرد:
وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ و عدم احاطه به علم او، كنايه از بزرگى و محال بودن احاطه بر خداوند است. مطالبى از اين گونه در قرآن بسيار است و همچنين است سخن خداوند كه ديدگان او را درك نمىكنند: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ و اين به علت «لطيف» بودن اوست، همان گونه كه بخش ديگر آيه وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ به خبير بودن و دانا بودن او تعليل شده است و اين لطايف دقيق را كه آيات قرآن مشتمل بر آن است، ظاهربينان اهل حشو از درك آن ناتوان هستند.
[١] منهاج السنة، به كوشش محمد رشاد، ج ١٢، ص ٢٤٣- ٢٤٤، چاپ بيروت.