تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٠ - شعاع ابديت در اين دنيا مانند شير و مقتضيات ماده مانند خون است متوجه باش شيرى را كه سهم تست با خون مخلوط نسازى
ابراهيم غزنوى متوفاى « ٤٨٢ » ارادهء غزوهاند داشت سنايى او را مدحى گفته و اراده داشت كه به حضور سلطان رسيده و قصيدهء خود را در حضور سلطان بخواند ، هنگام سحرى قصد حمام كرد ، چون به گلخن حمام گذارش افتاد . آوازى بگوشش رسيد ، به سوى آواز شد و از دريچه به گلخن نگريست ، ديد كه مرد گلخنى با مجذوب مشهور به ديوانهء لايخوار نشسته و سبويى كه در آن قدرى درد ولاى شراب بود به ظرفى سفالين در برابر نهاده در آن حال لايخوار به گلخنى كه ساقى او بود گفت قدحى بيار به كورى چشم سلطان غزنوى كه هنوز كار اسلام و مسلمانان نساخته و به نظام نياورده مى خواهد به هند رود تا مهم كفار بسازد . بعد از آن قدحى ديگر خواست و گفت بده به كورى چشم سناييك ( كاف براى تصغير و تحقير سنايى است ) شاعر كه نداند خدا او را براى چه آفريده و او پيوسته روزگار خويش بستايشگرى صرف كرده و به خوشامد ديگران مى گذراند ، گزافى چند در كاغذ نوشته كه به هيچ كار وى نمى آيد ، اگر در آن سراى از او پرسند كه براى اين روز چه اندوختهاى و با خود چه آوردهاى كه درگاه فرد يگانه را سزد ؟ قصيدهء مدح پادشاهان را عرضه خواهد داشت اين سخن كه سنايى را در واقع تنبيهى بود ، چنان مؤثر افتاده كه بىدرنگ آن عزيمت از سر بنهاد و به خانه باز گشت و از شراب غفلت هشيار شد و در به روى خلق بست و عزلت و انزوا اختيار كرد و راه فقر و شيوهء سلوك پيش گرفت تا به مرتبهء بلند رسيد . » (١) در بارهء انقلاب روحى كنت لئون تولستوى نويسنده و متفكر نامى روسى مولف كتاب جنگ و صلح اين داستان را خواندهايم كه موقعى كه از يازنايا بوليانا به مسكو مى رفت در يكى از دهات محاسبهء مالك با رعايا را با چشم خود ديد ، مشاهدهء جنايتى دل خراش كه عبارت بود از بريده شدن سر پدر در مقابل زن و كودكانش و شنيدن صداى سر بريده كه به سبد افتاد ، آن انقلاب روحى را در تولستوى ايجاد كرد كه او را در
(١) ديوان سنايى غزنوى ( حكيم ابو المجد مجدود بن آدم ) غزنوى ، مقدمه ، ص ٧٠ و ٧١ كه به اهتمام مدرس رضوى . .