تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٣ - تو مى گويى من هم عالمى از معنى دارم ، ولى اگر به خود بيايى خواهى ديد كه معنايى كه براى خود اندوختهاى همان صورت است در شكل منظم
حال دل فانى شدنى نيست ، دل انسانى دو لب دارد كه ساقى آب حيات است و به تو ابديت مى بخشد و اگر درست دقت كنى خواهى ديد : اگر طلسم تاريك بينى بشكند ، خود دل در عين حال كه آب حيوان است در همان حال ساقى و هم باده گسار است .
اين وحدتى است كه تا پرده هاى ظلمانى ماديات از مقابل ديده گانت برداشته نشود درك نخواهى كرد .
تو براى خويشتن عالم معنا ايجاد كردهاى ، ولى بايد بدانى كه اين معنا نيست كه تو در آن غوطه ورى ، بلكه صورتها است كه به خود مشغول ساخته است و اين صورت نمود عاريتى است كه نتيجه اش شادى در موقع ملايمات و نظم امور بر وفق مراد زندگانى طبيعى تو است .
مى دانى معنا چيست ؟ معنا آن حقايق است كه تو را از خود بگيرد و از ظلمتكدهء خود پرستى رهاييت دهد و از فريفته شدن به نقش و نگار جلوگيرت باشد . اگر درون تو داراى معنا باشد نمى گذارد تو كور و كر شوى و به نقش و نگار عشق بورزى .
چنان كه اگر كور باشى خيالات اندوهبار به سوى تو سرازير خواهد شد ، همچنين اگر بينايى تو ظاهرى باشد ، خيالات اين جهان فانى را براى تو اصل جلوه خواهد داد .
نابينايان تنها حروف و كلمات قرآن را حفظ مى كنند و به آن الفاظ بدون توجه به معنا عشق مى ورزند . مثل اينان همان مثل بىچارگانى است كه خر را نمى بينند و پالان را مى زنند ، اگر تو حقيقتاً بينا هستى در جستجوى جاندار باش كه همواره در حال جهش و از دست رفتن است ، تا كى مى خواهى پالان بدوزى ؟ تو برو جاندار را پيدا كن ، اگر جاندار را پيدا كردى پوشاك او را جستجو خواهد كرد و پيدا خواهد نمود . اگر تو به پشت خر عشق مى ورزى در اشتباه هستى ، زيرا به پشت خر كالا مى گذارند و خريد و فروش مى كنند اين جان توست كه سرمايهء صدها كالبد است ، يعنى مى تواند صدها كالبد اداره كند يا به صدها كالبد برترى دارد . تكبر مكن و بر خود مبال ، اگر امر اقتضا كند كه به خر برهنه سوار شوى استنكاف مكن ، زيرا پيامبر عظيم الشأن با آن مقام والايش به مركب برهنه سوار شده است ، چنان كه به طور فراوان پياده هم راه رفته است .