شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٦٠ - در خواص واجب الوجود
و النّقض بالقابل ظاهر البطلان.
بعضى گفتند وجود صفتى است عارض بر ماهيات همچنانكه رنگ عارض است بر جسم و اگر كسى گويد سفيدى مثلا يا عارض جسم سفيد است يا عارض جسم سياه، اگر عارض جسم سفيد است نامعقول است و اگر عارض جسم سياه است باز نامعقول است در جواب گويند عارض جسم است با قطع نظر از سفيدى و سياهى يعنى جسم بىرنگ.
در وجود نيز گوئيم وجود نه عارض ماهيت موجود است و نه عارض ماهيت معدوم بلكه عارض ماهيتى است با قطع نظر از وجود و عدم. و بعبارت ديگر قابل مانند فاعل است همچنانكه تا چيزى موجود نباشد فاعل نميشود همچنين تا موجود نباشد قابل نميشود و بىشك ماهيات قابل وجودند يعنى وجود را قبول كرده متصف بوجود شدهاند و آنكه متصف بوجود ميشود پيش از متصف شدن وجود ندارد با اين حال قبول وجود كرده هر چه در قابل گوئيد ما در فاعل همان گوئيم.
و مؤلف فرمود اين سخن صحيح نيست زيرا كه وجود مانند صفات ديگر عارض بر ماهيت نيست و حال وجود با سفيدى فرق دارد زيرا كه ديوار پيش از آنكه سفيد كنند وجود دارد و سفيدى ندارد اما ماهيت پيش از وجود وجود ندارد در عقل وجود را صفت ماهيت فرض ميكنم اما در خارج پيدايش ماهيت وجود او است بلكه تصور كردن در عقل هم نوعى وجود او است در ذهن اما ما در عقل خود آن را بىوجود تصور ميكنيم و صفت وجود را عارض آن مى انگاريم.
و الوجود من المحمولات العقليّة لامتناع استغنائه عن المحلّ و حصوله فيه.
وجود اگر خود صفت ثبوتى باشد و در خارج محقق بود يا جوهر است يا عرض اگر جوهر باشد از محل بىنياز ميشود و اگر عرض باشد بايد در محلّى حلول كرده باشد و هر دو محال است پس محمول عقلى است يعنى صفتى است كه در عقل عارض اشياء ميشود