شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٦٤ - الفصل الاول فى الجواهر
يا عرض و بآسانى اين پندار باطل از ذهنشان بيرون نخواهد رفت اما خردمند داند كه ممكن است چيزى موجود باشد مستقل حقيقة و آثار از او پديد آيد اما مادى نباشد و مكان نخواهد و طول و عرض نداشته باشد مردم عهد ما بقوائى معتقدند مانند برق و امثال آن كه در فضاى خالى موجودند و حركت ميكنند و با آنكه مؤثرند عرض نيستند يعنى حلول در جسم نكردهاند و معدوم هم نيستند اما وضع دارند يعنى بمكان و حيز آنها اشارت ميتوان كرد كه در فلان جاى قرار گرفتهاند و طول و عرض نيز براى آنها تصور ميشود و اين گونه نيروها باصطلاح حكما اگر بوجود آن اقرار كنند از مجردات و مفارقات محسوب نميشوند چون مكان دارند.
موجود مستقل كه حاجت بموضوع ندارد. اگر وضع و مكان داشته باشد آن را مقارن گويند يعنى مقارن ماده و آن جسم است مركب از ماده و صورت و هر سه جوهرند هم جسم و هم دو جزئش.
اما موجود مستقل كه موضوع و محل ندارد آن را مفارق گويند يعنى جدا از ماده و مجرد يعنى برهنه از ماده و عوارض آن و آن عقل است يا نفس.
حكما گفتهاند اگر موجود جوهرى ذاتا مفارق باشد اما در كار حاجت بآلت جسمانى داشته باشد نفس است و اگر در كار نيز آلت جسمانى نخواهد عقل است مثلا جان انسان يعنى نفس ناطقه او ذاتا حاجت ببدن ندارد و بىبدن نيز موجود ميماند و پس از فناى بدن باقى است اما كارى نميتواند انجام دهد مگر بدست و پا و چشم و غير آن، پس ذاتا مفارق و مجرد است و در افعال محتاج ببدن.
اما عقل موجودى است مجرد و حاجت ببدن ندارد نه در ذات و نه در افعال خود و هر كار از او آيد بىآلت بدنى است.
پس جوهر پنج قسم است: عقل كه مفارق است از ماده هم در ذات و هم در فعل.
نفس مفارق است از ماده در ذات نه در فعل.
ماده محل است كه صورتهاى جسمانى در آن حلول ميكند.