شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣٩٨ - الثانى فى صفاته
طلا و نقره و از غير او عارض او نشده و اگر طلا خود عالم بوجود خود بود رنگى كه مقتضاى ذات خود او است در خودش ميديد و همچنين دانه كشت شده اگر خود را ميشناخت برگ و شاخ و ساقه و گل و ميوه را كه بالقوه در خود او هست و قهرا طالب آنها است و سوى آنها حركت ميكند البته ميشناخت در ضمن شناختن خود، پس چگونه علت العلل كه وجود هر چيز از او است نه از غير او باجمال و تفصيل در ذات خود نه بيند با آنكه ذات او با بساطت مقتضى همه اين كثرات است.
و تغيّر الإضافات ممكن
در مذهب ما خداوند تعالى آلات حاسه ندارد چون جسم و جسمانى نيست از اين جهت جائز نيست او را حساس گويند گرچه علم بهمه محسوسات دارد مثلا ميداند بوى مشك چگونه است و طعم نىشكر چيست اما اين علم بچشيدن و بوى كشيدن براى او حاصل نشده است و آن نتيجه كه چشندگان از چشيدن مطعومات يافتهاند او بىچشيدن ميداند چون آن را كه در اشياء خلق كرده است ميداند چيست همچنين چشم ندارد و ديدن بمعنى منفعل شدن حاسه براى او حاصل نيست اما نتيجه اين حس براى او حاصل است و ميداند ديدن و شرائط و نتايج آن را چنانكه چشم را با پردهها و شرائط ديدن آفريده و وسائل تابش نور و انعكاس آن در جليديه و كاستن از شدت تأثير آن برنگ عنبيه و ساير مصالح را در خلقت چشم بكار برده است پس با آنكه چشم ندارد علم بمبصرات دارد اين علم او بمحسوسات را بهر يك يك از اشياء نسبت توان داد و از اينكه بهمه آنها نسبت داده ميشود كثرت در او نمىآورد و سبب تغيير در ذات او نميشود و اگر آلت حس داشت مانند چشم بهر ديدنى محسوس را ميديد و بديدن ديگر محسوس ديگر و اين كثرت و تغير در ذات او پديد مىآيد اما ديدن او بىآلت حس است جسمى نيست تا در معرض تغير حقيقى باشد.
و نبايد توهم آن كرد كه چون خداى تعالى آلت حس ندارد علم به جزئيات ندارد زيرا كه جزئيات را بايد به آلت حس ادراك كرد و ما گوئيم لازم نيست حتما ادراك جزئى