شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٤٣٠ - جبر و اختيار
فعل از او واجب نشود موجود نميشود پس بايد خدا مجبور باشد نعوذ باللّه.
و اشاعره چنان دانستند كه چون خداى تعالى بنظر فلاسفه علت تامه است و صدور خلق از او واجب پس خدا مجبور است جواب آن است كه خداى تعالى داعى از خود دارد و واجب شدن فعل بسبب داعى موجب مجبور بودن حقتعالى نيست. معلوم نيست اشاعره چگونه آن جواب را يكجا پذيرفتند و يكجا نپذيرفتند در اين باب سخن بسيار است و در اينجا اين اندازه كافى است.
و الايجاد لا يستلزم العلم إلّا مع اقتران القصد فيكفى الإجمال
اشاعره گفتند اگر انسان فاعل كارهاى خويش بوده بدان علم داشت و ما مىبينيم بدان علم ندارد مثلا حركت ميكند از اول مسافت تا آخر آن و هر چند اصل حركت و مسافت مقصود و معلوم او است اما جزئيات آن معلوم او نيست. و خواجه جواب فرمود فاعل هميشه بفعل خود علم ندارد زيرا كه فاعل بىقصد نيز ممكن است و بر فرض سخن را بفاعل با قصد تخصيص دهيم علم اجمالى كافى است.
و حق آن است كه اين مطلب قابل بحث و سؤال و جواب نيست وگرنه فعل مقصود بىعلم تفصيلى نخواهد بود.
و مع الاجتماع يقع مراده تعالى
اشعريان گفتند اگر خدا كارى را بخواهد و بنده خلاف آن خواهد مراد كدام واقع خواهد شد گوئيم مراد خدا واقع خواهد شد و اگر گويند هميشه خداوند نسبت بافعال بندگان اراده دارد اما گاهى اراده بندگان بر خلاف اراده حق واقع ميشود مثلا ابو لهب كافر ميشود با آنكه خدا ميخواهد مؤمن باشد جواب آن است كه خدا ميخواهد او باختيار خود ايمان آورد نه بجبر اراده معصيتكاران غالب بر اراده خداوند نشده است چنانكه گفتيم.