شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٠٢ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
أما ما به التّشخّص فقد تكون نفس الماهيّة فلا يتكثّر و قد يستند إلى المادّة المتشخّصة بالأعراض الخاصّة الحالّة فيها.
با اين كه مفهوم تشخص اعتبارى است حقيقت تشخص در هر موجود امر حقيقى است و اگر از لوازم ذات چيزى باشد ذات او سبب تشخص او است و اگر عرضى باشد حاجت بعلت ديگر دارد و حق آن است كه تشخص از لوازم هر وجودى است و علتى جز علت وجود ندارد. يعنى همان فاعل كه شيء را موجود كرده است باو تشخص داده است و موجود غير مشخص محال است و اين قول استاد الحكماء صدر الدّين شيرازى است قدس سرّه و اما مشهور ميان اهل معقول آن است كه ماهيات بر دو قسماند بعضى ذاتا اقتضاى تشخص ميكنند يعنى معنى آنها طورى است كه بر غير يك فرد صادق نمىآيد مانند همه عالم و همه اجسام كه يكى بيش نيست و مانند اولين مؤمن و بزرگترين فرزند و نخستين كس كه نحو تدوين كرد و اولين كس كه در عروض نظر كرد و همه اين ماهيات بر غير يكى صادق نيست و اگر فرض كنيم اين مفاهيم امر حقيقي بودند و موجود در خارج و اين گونه اقتضاى وحدت ميكردند مثال را كافى ميشدند.
اما آن ماهيات كه اقتضاى تشخص نكند مانند انسان و انواع حيوان و نبات ناچار علت خارجى موجب تشخص او است و معتقدند كه هر انسان يا حيوان يا هر موجود از اجتماع چند خاصه منحصر در يك فرد ميشود مثلا انسان بلند قامت سياهچرده كه داراى فلان و فلان صفت باشد و در زمان معين از مادر و پدرى معين ولادت يافته باشد مشخص است و اين صفات بىماده ممكن نيست پس بايد چنين ماهيات در ماده باشند تا مشخص شوند و موجود گردند و اين همان است كه گفتيم بعض حوادث حاجت باستعداد ماده سابقه دارند چنانكه گذشت در مسأله سى و دويم فصل سابق و در مسأله چهل و ششم.
و لا يحصل التّشخص بانضمام كلّى عقليّ إلى مثله.
تشخص به پيوستن كلى عقلى بكلى ديگر حاصل نمىشود چون احتمال كثرت