شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٥٢٧ - معصوم نبودن ديگران تا مستحق امامت باشند
در او نبود چون شيطان گاهگاه متعرض احكام و اعمال او ميشد. و اگر گوئيم خداوند تعالى نسبت تعرض شيطان به پيغمبران خدا داده است و منافى عصمت آنها نيست گوئيم تعرض شيطان در آنها تأثير نداشت و گاه شيطان در آنان بمعنى و تأويل ديگر بود اما ابو بكر گفت پس هرگاه منحرف شدم مرا براه راست هدايت كنيد يعنى شيطان او در او مؤثر نيز هست.
و لقول عمر كانت بيعة أبي بكر فلته وقى اللّه شرّها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه.
عمر گفت بيعت ابو بكر ناانديشيده كارى بود خداى تعالى از شر آن امت را حفظ كرد و هر كس مانند آن كند بكشيد مقصود آن نيست كه سخن عمر را حجت بر ابى بكر قرار دهيم زيرا كه هر دو از اين جهت با هم برابر بودند و قول هيچيك بر ديگرى حجت نبود و ليكن قاعده است صحيح مطابق عقل و تصديق آن بايد كرد زيرا كه در مثل اين وقايع كه صاحب فرمان وليعهدى معين كند براى خويش و يا كسى بجانشينى او اولى باشد و گروهى مخالفت كنند پيروان هر يك درهم ريزند فتنهها انگيزند و در تاريخ امثال اين بسيار خواندهايم مانند دو فرزند محمود كه سلطان مسعود و سلطان محمّد بودند و مأمون و امين وليعهدان هارون. اما پس از وفات پيغمبر هم بر خود آن حضرت و هم بر على عليه السّلام و هم بر ديگران معلوم بود كه دشمنان دين و طلقا پس از فتح مكه كه بقهر شمشير انصار اظهار اسلام كردند كينههاى بدر و احد هنوز در دل آنها باقى بود و بدر نرفته پس از دو سه سال ابو سفيان پسر كشته شكست خورده و امثال وى از قريش دوست اسلام نشدهاند و كينه پيغمبر و انصار از دل بيرون نكرده بر حسب امر خدا و دستور پيغمبر و عقل سياست و با حرص بر پيشرفت اسلام مأمور گشتند با كينه خواهى دشمنان مبارزه نكنند. امير المؤمنين عليه السّلام بدين جهت آرام نشست قرشيان موقتا خلافت ابو بكر را محلل ساختند تا پلى شود براى قدرت خويش و انتقام از بنى هاشم و انصار وگرنه ابو بكر و عمر