شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣ - فصل اول در وجود و عدم
على نفسه أو عدم تركّب الوجود مع فرضه مركّبا و إبطال الرّسم باطل.
فخر الدين رازى دو دليل آورده است كه وجود را تعريف نميتوان كرد و خواجه طوسى قدس سرّه دليلهاى او را نپسنديد. دليل اولش آنكه هر كس ميداند وجود و عدم با يكديگر منافى هستند، اگر چيزى نيست نتوان گفت هست و اگر هست نتوان گفت نيست، و تصديق اين معنى بىآنكه وجود و عدم را تصور كرده باشند ممكن نيست و چون اين تصديق بديهى است تصور وجود و عدم هم بديهى است
دليل دويم آنكه معرف وجود از چند قسم بيرون نيست يا آنكه معرف وجود هم وجود است يا جزء معنى وجود است يا معنى است خارج از وجود.
اگر معرف وجود وجود باشد دور خواهد بود مانند آنكه بگويند انسان يعنى انسان.
اگر جزء معنى وجود باشد صحيح نيست زيرا كه اولا وجود جزء ندارد و ثانيا اجزاى وجود اگر وجود باشند باز تعريف وجود بخود وجود شده و دور است و اگر اجزاى وجود غير وجود باشد غير را معرف نميتوان قرار داد مانند آنكه بگويند انسان يعنى سنگ.
و اگر اجراى وجود را پس از تركيب معنى ديگر عارض شود چنانكه از تركيب گوشت و پوست و استخوان و قلب و عقل معنى تازه پيدا ميشود و آن انسان است.
اگر از تركيب اجزاى وجود هم معنى پيدا شود در خود وجود تركيب نيامده است بلكه قابل يا فاعل آن مركب است.
و تردّد الذّهن حال الجزم بمطلق الوجود و اتّحاد مفهوم نقيضه و قبوله القسمة يعطى الشّركة.
دو يمين مسأله آنكه وجود مشترك است يعنى هر چه را موجود گوئيم بيك