شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٩٤ - الفصل الخامس فى الاعراض
مسأله چهارم- بعضى از فلاسفه قديم گفتند كيف محسوس هيچ نيست غير شكل و رنگ و بوى و طعم و غير آن همه اشكال است مثلا حرارت و برودت كيف ملموس است و در حقيقت حرارت و برودت نيست بلكه ذرات جسم گرم تيز است از همه جانب و چون ببدن رسد ميشكافد و از آن درد و تألمى بهم ميرسد آن را گرم ميناميم و ذرات مكعب يا كره شكافنده و برنده نيست جسمى كه از آن مركب باشد سرد ميناميم و طعم تند مانند فلفل همچنين اجزاى زبان را ميدرد و نفوذ ميكند و شيرين اجزا را پيوند ميدهد از آن لذت ميبريم و هكذا سفيدى و سياهى در نور چشم تأثير ميكند سفيدى مانند تندى فلفل است و سياهى مانند طعم شيرين الا آنكه آنها در زبان تاثير دارند و اينها نور چشم را پراكنده ميسازند يا جمع ميكنند و خواجه عليه الرحمه جواب داده است كه اين سخن صحيح نيست زيرا كه صفاتى بر اشكال حمل ميشود كه بر كيف نميشود مثلا اشكال با يكديگر تضاد ندارند و الوان تضاد دارند و اشكال بلمس مشخص ميگردند و بوى و طعم مشخص نميگردند و حق آن است كه اين اختلاف فائده ندارد و نميدانيم انكار محسوس براى چه بايد كرد.
و للمزاج لعمومها.
و نيز كيف محسوس غير مزاج است. چون مزاج حالت معتدله است ميان حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و اين چهار از كيفيات ملموسهاند و محسوسه اعم از ملموسه است اگر گويند همه ناشى از مزاج و تابع آنند گوئيم بر فرض تابع مزاج باشند مخالف قول ما نيست زيرا كه تابع غير متنوع است چنانكه بهبودى از مرض تابع علاج است و غير علاج است.