شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣٣٥ - در تعريف علم و اقسام آن
علامه شارح فرمود ملاحده گفتند نظر و استدلال در حصول علم كافى نيست و ناچار معلمى بايد تا از قول او يقين حاصل شود و مقصود از ملاحده اسماعيليه الموتند بلكه گفتند بظاهرترين اشيا و بديهىترين امور بىارشاد معلم نتوان يقين حاصل كرد.
و عقلا همه بر بطلان عقيده اينان اتفاق كردند زيرا كه اگر كسى بداند انسان جسم است و جسم مكان دارد البته يقين كند كه انسان مكان دارد و معلم لازم نيست خواه عادة اللّه جارى باشد بايجاد دانش يا بتوليد و سبب قائل شويم و صوفيه يا حشويه اهل حديث نيز مخالف مذهب ملاحدهاند زيرا كه آنها كمال علم بدقائق معارف و توحيد را گفتند بعقل نتوان يافت نه هر مطلب عقلى را.
و حقيقت آنست كه ملاحده ميخواستند و هنوز هم ميخواهند مردم را برسوم و آداب و احكامى بر خلاف طبيعت بشر اجبار كنند و همه مردم در دست آنان آلتى باشند مانند اره و تيشه و اراده رؤسا را انجام دهند و ناچار چنين فرمانبران بايد بفكر خود اعتماد نداشته باشند و به عواطف خويش اعتنا نكنند تا مطيع فرمان شوند و معلمى كه مقاصد رؤسا را بداند پيوسته بر آنها القا و تلقين كند و آنها را معتقد باطيل رؤسا سازد و از خدا و دين و شريعت و احكام انبيا بازگرداند چون ملاحده هنوز هم معتقدند كه مردم بتلقين و تكرار مروجان دين متدين و خداشناس گشتند نه برهان و تحقيق و ميتوان بتلقين ضد آنها را در دل آنها جاى داد. و يكى از اهل سنت درباره اسماعيليه آنها گفته ظاهر هم الرفض و باطنهم الكفر المحض و صاحب كتاب النقض فرمود مخالفت شيعه با آنها از مخالفت اهل سنت شديدتر بود. در اين سخن هم كه علم بىمعلم محال است فريب خواستند و سفسطه نمودند.
البته در آموختن هر علم و فن معلم لازم است نه چنانكه ملاحده گويند زيرا كه معلم ما بما ياد ميدهد كه خود ما چگونه فكر كنيم و نتيجه بگيريم و معلم ملاحده ياد ميدهد كه فكر نكنيد و نتيجه نگيريد كه هر چه شما فكر كنيد غلط و باطل است.
اشاعره و معتزله گفتند قول معلم موجب علم نيست مگر آنكه بدانيم خداوند تعالى او را تائيد كرده است بمعجزه و آيات و اثبات اين امور بعقل بايد كرد و اگر از عقل چيزى بدست نيايد بايد به معلم ديگر تصديق اين معلم كرد و آن را هم بتصديق