شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٥٦٢ - امامت ائمه دوازدهگانه
با آنكه مرده معدوم نيست باصطلاح فلاسفه اما بنظر فلاسفه معدوم آن را گويند كه هيچ نباشد و از آن هيچ نماند و اين عدم كه خواجه عليه الرحمه فرمود يعطى جواز العدم مراد معدوم باصطلاح فلاسفه است يعنى همه چيز نيست شود و بسا متكلمان معدوم شدن مطلق را جائز ندانند و چون گويند همه چيز معدوم ميشود يعنى آسمان و زمين و ماه و كواكب مقصودشان پراكنده شدن و شكستن و خرد شدن است، و لو اجزاء آنها بصورت غبار متفرق بماند و آنها آيات قرآن كريم مانند «إِذَاالْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ وإِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْوَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» را دليل عدم ميگيرند.
اما خواجه عليه الرحمه در اينجا نظر فلاسفه را ثابت كرده كه عالم چون ممكن است قابل عدم است و ممكن وجودش از خودش نيست همچنانكه نور چراغ وجودش از خودش نيست و به نبودن چراغ معدوم تواند شد عالم نيز معلول اراده خدا است و اگر اراده خدا نباشد معدوم خواهد شد. و جاحظ دليل آورده است كه عالم معدوم نخواهد شد و بعضى جواب دادند و قابل اعتنا و بحث نيست و پس از اين خواهد آمد.
و السّمع دلّ عليه.
آيات و روايات دلالت بر آن ميكند كه هر چيز فانى ميشود مانند كل شىء هالك الّا وجهه و هو الاول و الآخر.
اما موجوداتى كه در معاد بايد بازگردند (و بقول محققين اعاده معدوم جائز نيست) البته آنها معدوم مطلق نميشوند مانند انسان كه اجزاى بدنش پراكنده ميشود و بار ديگر فراهم ميگردد و همين تأويل و معنى در اقوال معصومين نيز وارد است و نيز روح باقى است چنان در محل خود گذشت،
و يتأوّل في المكلّف بالتّفرق كما في قصّة إبراهيم.
و هلاك و فنا در انسان بمعنى درهم ريختن و متفرق شدن است و حكايت مرغان ابراهيم عليه السّلام كه كشت و متفرق ساخت پس از آن خواند آنها را دلالت بر همين ميكند كه هلاك بمعنى تفرق و پراكندگى است و علت