شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٦١ - فانى نشدن نفس بفناى بدن
]فانى نشدن نفس بفناى بدن]
و لا تفني بفنائه.
مسأله نهم- نفس بفناى بدن فانى نميشود
حكماى پيش از اسلام مانند سقراط و افلاطون و گروهى ديگر معتقد بودند نفوس پس از فناى بدن باقى است چون نفس را ذاتا مجرد ميدانستند نه مادى و خود او علتى دارد كه وجودش بسته بدان علت است غير بدن مانند نور خورشيد كه معلول خورشيد است و بر ديوار تابيده بخراب شدن ديوار فانى نميشود همچنين نفس بعلت خود باقى است و تن علت وجود او نيست تا بفناى تن فانى شود.
نزد حكما فانى شدن در دو مورد معقول است يكى فانى شدن هيئت تركيبى مركبات مانند گياه و حيوان كه عناصرشان از هم فروريزد و هيئت آنها باطل شود.
دويم فانى شدن صفات و صورتهاى اجسام كه بعلتى مستعد آن صفات شدند و داراى آن گشتند باز استعدادشان براى داشتن آن صفات باطل شد و آن صفات فانى شدند مثلا آب بمجاورت آتش گرم شد آنگاه آتش را دور كردند سرد شد و گرمى فانى گرديد و بالجمله فنا يا نسبت بهيئت تركيبى است يا صفات عرضى مواد اما نفوس انسانى كه مجردند نه مركبند كه از هم فرو ريزند و پراكنده شوند و نه از حالات و عوارض بدنند مانند حرارت آب كه آب مستعد سردى يعنى فنا شدن گرمى است از او.
و حكما دليل را چنين تقرير كردند كه هر چه جديدا فانى ميشود مانند آنكه جديدا موجود ميشود موقوف بر امكان استعدادى او است و امكان استعدادى براى موجود يا معدوم شدن بايد پيش از خود آنها باشد و شرح اين كلام در صفحه (٣٧) گذشت و اگر نفس فانى شود بايد استعداد فنا پيش از او باشد چنانكه براى وجود استعداد وجود پيش از او در بدن بود و شارح علامه بر اين دليل اعتراض كرده است كه صفت امكان امر اعتبارى است نه حقيقى تا محل لازم داشته باشد و محلش مقدم بر او باشد چنانكه در همان صفحه ٣٧ گذشت و نيز جوهر بسيط مانند هيولى و صورت ممكن هستند و ممكن آن است كه قابل فنا باشد پس همه قابل فنا هستند بدون استعداد ماده سابقه