شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٦٦ - الفصل الاول فى الجواهر
قضيه جزئيه آن است كه حكم بر بعضى افراد كنند مانند بعض حيوان انسان است و ميتوان بقضيه جزئيه عرض را براى محل و هم براى حال ثابت كرد مثلا بگويد بعض محلها عرضند و بعض حالها عرضند. مانند خط مستقيم. خود خط عرض است و مستقيم عرضى است كه عارض بر اين عرض شده است.
اما قضيه كليه نميتوان گفت هر محل عرض است چون جسم محل است و عرض نيست يا نميتوان گفت هر حال عرض است زيرا كه صورت جسميه حال است و جوهر است.
و الجوهريّة و العرضيّة من ثواني المعقولات لتوقّف نسبة أحدهما على وسط.
مسأله دوم- جوهر بودن و عرض بودن از معقولات ثانيه است زيرا كه جوهر بودن جسم و امثال آن يا عرض بودن سفيدى چيزى زائد بر خود آنها نيست بلكه در ذهن از آنها انتزاع ميشود مانند بالا بودن سقف كه چيزى زائد بر سقف نيست غير- چوب و تخته. اما مشهور ميان اهل معقول آن است كه آنچه جوهر است جوهر بودن جنس او است و ذاتى او. اما عرض جنس نيست و از معقولات ثانيه است چون عارض بودن بيان حال و كيفيت وجود عرض است با ملاحظه چيزى خارج از ذات عرض و وجود خود ذاتى هيچ چيز نيست «غير خداى تعالى» حالات وجود هم بطريق اولى ذاتى هيچ چيز نخواهد بود اما جوهر بودن بيان حال ذات و ماهيت اشياء است ذاتا چنانكه ميتوانيم بگوئيم جسم جوهر است و نگوئيم براى چه چيز اما رنگ را نميتوانيم بگوئيم عرض است مگر بگوئيم براى برف و اگر ندانيم چيزى جوهر است حقيقت او را درك نكردهايم مثلا اگر ندانيم نفس خود مستقل است يا كيفيت مزاج بدن و حرارت و امثال آن بايد گفت نفس را نشناختهايم و وقتى آن را ادراك كردهايم كه بدانيم جوهر مجرد است اما اگر نور را ندانيم عرض است آن را درك كردهايم. اگر وجود جزء مفهوم جوهر بود يا جوهر بودن حالى از احوال موجود بود باعتبار غير البته آن را ذاتى و جنس جواهر