شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٤ - حال و ثبوت معدومات
حاجت بموضوع دارد.
و يؤخذ الموضوع شخصيا و نوعيا و جنسيّا.
گاه موضوع شخصى لايق داشتن صفتى نيست مانند كودك كه هنوز موى بر عارضش ندميده و گاه لايق داشتن موى است مانند كوسج. كوسج را عدم ملكه گويند چون شخص او لايق ريش است و امرد نيز عدم ملكه است چون نوع او قابل است نه شخص او و خر را كوسج نگويند چون نوع او لايق ريش نيست و گاه بلياقت جنس نيز اكتفا ميكنند مانند عقرب كه آن را كور گويند چون نه شخص و نه نوع آن قابل چشم نيست اما حيوان لايق است و علامه فرموده بحث و خلاف در اين مسأله فائده ندارد.
و لا جنس له بل هو بسيط فلا فصل له.
مسأله شانزدهم- وجود جنس ندارد بلكه بسيط است پس فصل نيز ندارد.
جنس هميشه اعم از نوع است يعنى شامل افرادى بيش از نوع ميشود مانند حيوان كه جنس انسان است و فلز كه جنس آهن است چون حيوان و فلز شامل غير انسان و غير آهن ميشوند و ذاتى هر دو هستند. اگر وجود جنس داشته باشد بايد جنس اعم از وجود باشد و افرادى داشته باشد غير وجود با آنكه هيچ مفهوم اعم از وجود نيست و چون جنس ندارد فصل نيز ندارد زيرا كه فصل براى تميز دادن نوعى است از نوع ديگر جنس مانند ناطق كه انسان را از ديگر هم جنسان او يعنى افراد حيوان جدا ميسازد.
و اگر گويند از كجا دانستى وجود بسيط است گرچه جنس و فصل ندارد شايد اجزائى غير جنس و فصل داشته باشد مانند عدد كه مركب از آحاد است گوئيم اجزاى وجود البته موجودند و فرق جزء و كل جز اين نخواهد بود كه جزء كوچكتر است از كل و اين معنى در وجود تعقل نمىشود. و جزء ذهنى از دو مفهوم متساوى نيز تعقل نميشود.