شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٤١٧ - الثانى فى صفاته
كرده است (صفحه ٦٩ از مرآة العقول جلد اول) (و در شرح كافى صفحه ٢٥٥) فرمايد:
يجب ان يعلم ان العلم اذا صار عينا محسوسا لم ينقلب مشاهدة بصريه حسية لان الحس و المحسوس نوع مضاد للعقل و المعقول ليس نسبة احدها الى الآخر نسبة النقص الى الكمال و الضعف الى الشدة الخ.
و عين همين عبارت تا آخر در مرآة العقول است. ما همه عبارت را اينجا نقل نكرديم.
اكنون گوئيم بزرگان و رؤساى اشعرى معتقد بودند هر چه موجود است بايد ديده شود خواه واجب الوجود باشد يا ممكن الوجود زيرا كه فرق ميان خدا و خلق باين است كه خدا قديم است و هميشه بوده و خلق حادث است و نو پيدا شده است و گذشت زمان مدخليت در ديده شدن ندارد بلكه حالات كنونى مدخليت دارد و علت ديده شدن موجود بودن است و نيز ما هم جوهر را مىبينيم مثل جسم و هم عرض را مانند سفيدى و صفت مشترك ميان جوهر و عرض موجود و حادث بودن اين دو است و اما حادث بودن ارتباطى با ديدن ندارد يعنى چيزى مدتى از زمان موجود نباشد سبب ديدن نميشود و آنچه سبب ديدن است آن است در هنگام ديدن موجود باشد.
و با آنكه اين اباطيل سزاوار جواب نيست خواجه عليه الرحمه بچند وجه جواب داده است.
اول آنكه گفتار آنان، كه چون هم عرض را مىبينيم و هم جوهر را پس علت ديدن در هر دو بايد يكى باشد صحيح نيست اگر دو معلول در يك معنى مشترك باشند دليل آن نيست كه علت آنها هم بايد در يك معنى مشترك باشند و معنى مشترك در علتها سبب معنى مشترك در معلولها باشد مثلا ما رنگ و روشنائى را بالذات مىبينيم بعلت آنكه شعاع آنها در جليديه مؤثرند و جسم را بالعرض مىبينيم بعلت آنكه همراه با رنگ است و شفاف را با آنكه موجود است نمىبينيم براى آنكه رنگ ندارد پس وجود علت رويت نيست و اگر وجود علت رؤيت بود بقول اشاعره ما همه اعراض را كه موجود ميدانند مانند بوى