شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٠٤ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
آن مورد كه تشخص هست و تميز نيست آن است كه چيزى مشخص را با ديگرى مشارك اعتبار نكنى تا حاجت به تميز باشد مانند واجب الوجود تعالى و مؤلف فرمود المتشخص اه. اشاره باين مورد كرد.
آن مورد كه تميز هست و تشخص نيست مانند كلى اضافى از قبيل حيوان كه نسبت بانسان كلى است و از آن ممتاز است اما مشخص نيست چنانكه فرمود و الكلى قداه.
و آنجا كه هم تشخص است و هم تميز مانند زيد كه در انسان كلى مندرج است و از كلى تميز دارد.
و التّشخّص يغاير الوحدة الّتي هى عبارة عن عدم الانقسام.
مسأله ششم- تشخص غير وحدت است چون وحدت آن است كه چيزى بخشپذير نباشد هر چند غير خداى تعالى همه چيز بخشپذير است اما نه از جهتى كه آن را واحد اعتبار كردند چون واحد بر كلى واحد و مجموع واحد و يك عشره يا يك هزار مثلا نيز اطلاق ميشود با اينكه هيچيك تشخص ندارند.
و هى تغاير الوجود لصدقه على الكثير من حيث هو كثير بخلاف الوحدة و تساوقه.
وحدت غير وجود است زيرا كثير نيز موجود است چنانكه واحد موجود است اما با وجود مساوق است يعنى هر چه وجود است واحد بر او صادق مىآيد و هر چه واحد بر او صادق آيد موجود است. اگر گوئى كثير نيز موجود است گوئيم كثير از نظر كثرت موجود نيست بلكه براى كثير اعتبار وحدت بايد كرد آنگاه آن را موجود گفت.
و لا يمكن تعريفها إلّا باعتبار اللّفظ.
مسأله هفتم- وحدت و كثرت هر دو بديهى هستند و حاجت بتعريف ندارند چنانكه نظير آن در وجود گذشت و اگر كسى تعريف كند تعريف لفظ است.