شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١١١ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
عرضى براى آنكه عدد ده مثلا عارض چند حقيقت جدا از هم شده است و آنكه عارض يك محل شود فقط واحد است اما بمقتضاى اصطلاح آنان جائز است محل عرض چند موضوع جدا از هم باشد مانند اضافه ميان پدر و پسر و علت و معلول مگر مقوله اضافه را نيز انكار كنيم.
و الوحدة قد تعرض لذاتها و مقابلها و ينقطع بانقطاع الاعتبار.
وحدت گاهى عارض ذات خود ميشود چنانكه گوئيم يك واحد و گاه عارضى كثير ميشود چنانكه گوئيم يك عشره يا يك هزار و از تكرار واحد تسلسل لازم نمىآيد بلكه چون اعتبار واحد براى واحد نكنى تكرار قطع ميشود و نظائر آن گذشت.
قد تعرض لها شركة فتخصّص بالمشهورى و كذا المقابل.
در تفسير اين عبارت چند وجه است: اول:
چون مفهوم وحدت را ملاحظه كنيم اقتضاى آن ميكند كه شريك نداشته باشد در آن معنى كه واحدش فرض كرديم و اگر در همان معنى نظير و شريكى داشته باشد آن را واحد نبايد گفت مثلا امام در هر زمان يكى است و اگر در معنى امامت شريك يا نظير داشته باشد يكى نخواهد بود و اگر واحد با نظير را واحد گفتيم بالعرض و المجاز گفتيم و مناسب است آن را واحد مشهورى بناميم مثلا فلان وحيد الدهر يعنى يگانه روزگار است با آنكه امثال بسيار دارد.
ميتوان گفت واحد مشهورى نظير مضاف مشهورى و واحد حقيقى نظير مضاف حقيقى است يعنى همچنانكه ابوت يعنى پدر بودن را كه معنى مصدرى است مضاف حقيقى گويند و پدر را كه معنى وصفى است مضاف مشهورى عين همين اعتبار را در واحد مراعات ميكنم اما نه چنانچه در مضاف مراعات ميكرديم بلكه بعكس آن يعنى (يگانه بودن) كه معنى مصدرى است، چون مشترك ميان همه واحدها است، آن را واحد مشهورى ميگوئيم و واحد يگانه كه معنى وصفى است و نظير آن را مضاف مشهورى ميگفتيم اينجا واحد حقيقى گوئيم.