شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٥٢ - حادث و قديم
زمان كه زمانى بر آن مقدم نباشد.
و الحدوث الذّاتيّ متحقّق.
حادث ذاتى حقيقت دارد و معقول است چون هر ممكن ذاتا معدوم است تا به علتى موجود شود پس صفت ذاتى او عدم است و صفت وجود از ناحيت علت عارض وى شده و صفات ذاتى مقدم بر غيرى است يعنى عدم مقدم بر وجود است.
پس وجود او حادث است زيرا كه بعد از عدم است و همه ممكنات حادث ذاتى هستند چنانكه در محل خود ذكر آن خواهد آمد ان شاء اللّه و براى اثبات واجب الوجود حدوث ذاتى كافى است و احتياج باثبات حدوث زمانى نيست مگر براى بعض صفات واجب تعالى.
و القدم و الحدوث اعتباران عقليّان ينقطعان بانقطاع الاعتبار.
قديم يا حادث بودن از صفات حقيقى خارجى نيست بلكه در ذهن است مانند وجود. و امكان چون وجود چيزى را با حال سابق او اعتبار كنيم معنى حدوث يا قديم در ذهن مىآيد و صفت حقيقى آن است كه بىاعتبار چيزى ديگر در ذهن آيد از خود موصوف و اگر قديم يا حادث صفتى موجود بود مانند سفيدى و سياهى خود قديم بود يا حادث و آن قدم و حدوث نيز موجود حقيقى بود يا قديم بود يا حادث و اين قدم و حادث سيم هم موجود حقيقى است يا قديم يا حادث و تسلسل لازم مىآيد تا تصوركننده خود اين اعتبار و مقايسه را رها كند و نظير آن در وجود و امكان گذشت[١].
[١]بايد دانست كه چون گوئيم وجوب و امكان يا قدم و حدوث صفات حقيقى نيستند معنى آن نيست كه هر چه بخواهيم ميتوانيم اعتبار كنيم يعنى واجب را ممكن گوئيم و قديم را حادث بلكه در موجودات خصوصيتى هست كه غير آن غلط و نادرست است چنان كه آسمان بالاى سر ما است و نمىتوان آن را زير پا فرض كرد اگر چه فوقيت صفتى موجود نيست و گويند منشأ انتزاع دارد.