شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٦٧ - الفصل الاول فى الجواهر
نميدانستيم چون وجود جزء هيچ ماهيتى نيست و هيچ ماهيتى باعتبار غير نيست.
مؤلف فرمود اگر جوهر بودن و عرض بودن ذاتى بودند اثبات آنها محتاج بدليل نبود چون ذاتى بديهى است با اينكه ما محتاجيم ثابت كنيم كم و كيف عرضند و نفس جوهر است پس هر دو از معقولات ثانيهاند- و شارح علامه فرمود اين برهان دلالت بر آن دارد كه ذاتى نيستند اما از معقولات ثانيه بودن ثابت نميشود مانند ضاحك كه براى انسان ذاتى نيست و از معقولات ثانيه هم نيست.
سخن در اينجا بسيار است و مناسب وضع كتاب ما نيست.
و اختلاف الأنواع بالأولويّة.
دليل ديگر بر آن كه جوهر و عرض جنس و ذاتى نيستند آن است كه هم جوهر و هم عرض مشككاند يعنى در انواع خود باختلافاند بعضى جواهر در جوهر بودن قوىترند مثلا جسم در جوهريت قويتر است از ماده يا صورت و عرض قار مانند سياهى و سفيدى قويترند از عرض بىقرار (غير قار) مانند زمان.
و المعقول اشتراكه عرضيّ.
انسان معنى مشتركى ميان انواع جواهر تصور ميكند مثل اينكه نفس و عقل و جسم مستقل در وجودند و ميان انواع عرض مانند كم و كيف نيز معناى مشتركى تصور ميكند كه محتاج به محلند و اين اشتراك دليل آن نيست كه جوهر و عرض جنس باشند زيرا كه عرض عام هم مشترك است. نه جوهر بودن ذاتى است و نه عرض بودن اگر چه مشتركند همچنانكه (ماشى) راه رونده ذاتى حيوان نيست اگر چه در همه انواع مشترك است و بيش از اين تفصيل در اين مطالب مناسب نيست.
و لا تضادّ بين الجواهر و لا بينها و بين غيرها.
مسأله سيم- هرگز ميان دو جوهر تضاد نيست و هيچ جوهرى ممكن نيست جوهر ديگر را معدوم كند (و مقصود تضاد بمعنى غاية الخلاف نيست بلكه اعم است. رجوع بصفحه ١١٣ شود) مثلا جسم سبب نابودى جسم ديگر نميشود و نفس سبب فناى نفس ديگر