شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٥ - وجود خير محض است
و غير متناهى را خود آنان محال ميدانند با آن كه معدومات در عدم غير متناهيند مثلا افراد انسان هر چه بسيار باشند آنچه موجود شوند. متناهى باشند و آن چه قابل وجود باشند در عدم غير متناهى پس هميشه شماره ثابتات در عدم بيش از موجودات اين عالم است با آنكه غير متناهى باطل است چه نام آن را ثابت گذاريم چه موجود و بهر حال دليل شامل هر دو ميشود.
و لو اقتضى التّميّز الثّبوت عينا لزم منه محالات.
مثبتان يعنى آنها كه معدوم را ثابت ميدانند گويند: ناچار معدومات را در عالمى ثابت ميدانيم زيرا كه اگر معدوم نفى صرف باشد بايد معدومات از يكديگر ممتاز نباشند با آنكه از هم ممتازند مثلا يك معدوم را ميشناسيم و حقيقت آن را ميدانيم و ديگرى را نمىشناسيم پس اين دو معدوم از هم يك ديگر ممتازند و غير يكديگرند.
و نيز بعضى معدومات را دوست داريم و پسنديده ماست مانند عمارت با شكوه و باغ با صفا و بعضى را مكروه و ناپسند مانند امراض و گرفتارىها و اين هر دو از هم ممتازند.
و هم بر بعضى معدومات قدرت داريم و بر بعضى نداريم مثلا حركت براست و چپ مقدورند و حركت بآسمان غير مقدور.
اكنون گوئيم نفى صرف كه بهره از ثبوت ندارد محال است افرادى داشته باشند از هم ممتاز.
جواب آن است كه امتياز اين معدومات بوجود ذهنى است.
بدليل آنكه محال بقول آنها در عدم ثابت نيست مثلا شريك البارى و اجتماع نقيضين و ما بعضى از اين معانى محال را تصور كردهايم و بعضى را تصور نكردهايم و با آنكه در عدم ثابت نيستند ممتازند.
ديگر آنكه خيالات ساخته ذهن انسان كه از مفاهيم مختلف تركيب يافته مانند دريائى از زيبق و كوهى از ياقوت بعقيده آنان در عدم ثابت نيستند با آن كه